پژوهشی در اسباب نزول آیه اکمال (مقاله)
اهمیت تحقیق درباره اسباب نزول آیات و سور[۱]
این سخنی گزاف نیست که بگوییم پژوهش دقیق و جدی در اسباب نزول آیات و سور میتواند موجب دگرگونی ای علمی گردد، زیرا از این رهگذر حقایق بسیاری کشف میگردد و بطلان پاره ای از مسلّماتی که مردمان طی قرون متمادی آنها را حقایقی ثابت میانگاشتهاند، آشکار میشود.
این به آن سبب است که جنبه ریاضی تفسیر در مورد اسباب نزول قوی تر از جنبههای دیگر تفسیر است؛ زیرا اگر مثلاً پنج روایت در شأن و سبب نزول آیه ای بیابیم و هریک از آنها سبب و تاریخ خاصی را برای نزول آن آیه بیان کند به طوری که در مورد مکان، زمان، حادثه یا امر دیگر مربوط به نزول، متناقض باشند، نمیتوانیم بگوییم همه آن روایات پذیرفتنی است و راویان همه صحابه اند و همه صحابه ستارگانی هستند که هریک را پی بگیریم هدایت میشویم… بلکه قطعاً تنها یکی از اسباب یا سببی غیر از اینها، میتواند سبب نزول آیه باشد و باقی نادرست است.
وجود همین طبیعت معین در «سبب نزول» است که آن را به عاملی نیرومند و تعیینکننده در تفسیر قرآن بدل ساخته است… گرچه دشواری پژوهش در این موضوع با میزان نیرومندی آن برابری میکند و بلکه شاید گاهی، به علت آشفتگی، تناقض و جعل در روایات، بر آن غالب میآید.
بر پژوهشیان تفسیر و علوم قرآن است که با تلاش و پشتکار به این وادی وارد شوند و دستاوردهای پژوهش خویش را به امت مسلمان و نسلهای آینده تقدیم کنند، چراکه در هر حال این دستاوردهای تازه در فهم قرآن و سیره و بلکه در فهم عقاید و فقه و بهطور کلی در فهم اسلام مفید خواهد بود. در باب اهمیت پژوهش در اسباب نزول قرآن به همین اشاره کوتاه بسنده میکنم.
بخش اوّل: آخرین سوره و آیه ای که نازل شد
جای شگفتی نیست که مسلمانان در مورد نخستین آیاتی که بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، اختلاف دارند، چرا که اینان در آن هنگام مسلمان نبودند. وانگهی در زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله جز اندکی از آنان آنچه را که از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدند ننوشتند، به همین جهت پس از او درباره احادیث و سیره وی اختلاف کردند.
به همین دلیل جای تعجّب نیست که در شناخت نخستین سوره یا آیه ای که بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد بنابر نقل سیوطی در «الاتقان» با چهار قول روبرو میشویم: سوره اِقراء، سوره المدّثر، سوره الفاتحة یا آیه بسملة
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحِیمِ
.[۲]
اما شگفت اینجاست که مسلمانان در تعیین آخرین سوره یا آیه نازل شده نیز اختلاف کردهاند، در حالی که در آن هنگام، یعنی در سالهای آخر عمر پیامبرصلی الله علیه وآله مسلمانان دارای دولتی بودند و امّتی را گرد پیامبرصلی الله علیه وآله تشکیل داده بودند، و پیامبرصلی الله علیه وآله نیز اعلان کرده بود که بزودی از میان آنان خواهد رفت. پیامبرصلی الله علیه وآله آخرین حج خویش(حجةالوداع) را با مسلمانان به جای آورد و مدتی پیش از رحلتش در بستر بیماری بود؛ مسلمانان و پیامبرصلی الله علیه وآله با یکدیگر وداع کردند؛ پس چگونه است که در تعیین آخرین آیه یا سوره نازل شده بر پیامبرصلی الله علیه وآله اختلاف کردند؟!
پاسخ این است که در تعیین نخستین سوره یا آیه نازل شده بر پیامبرصلی الله علیه وآله غرضهای شخصی و سیاسی دخالت نداشت، بلکه ـ چنانکه خواهیم دید ـ مسئله برعکس بود.
سوره مائده آخرین سوره ای که نازل شد
با پژوهش درمنابع حدیث، فقه و تفسیر به این نتیجه میرسیم که سوره مائده آخرین سوره قرآن است که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده، و آیه
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُم...
[۳] پس از نزول همه عقاید و فرایض آمده و ظاهراً بهطور کلی، آخرین آیه ای است که نازل شده است. این به رغم تلاشهای برخی صحابه است که کوشیدند به جای سوره مائده سوره ای دیگر و به جای آیه «اکمال دین» آیه ای دیگر را آخرین سوره و آخرین آیه معرفی کنند.[۴]
الف) نظر اهل بیت علیهم السلام درباره آخرین سوره قرآن
۱ـ عیاشی در تفسیرش چنین آورده است:
عیسی بن عبدالله از پدرش و او از پدر خویش و او از علی علیه السلام نقل میکند که فرمود: «بخشی از قرآن بخش دیگر را نسخ میکرد و این موضوع از امر رسول خداصلی الله علیه وآله به آخرین بخش نازل شده از قرآن بدست میآمد. آخرین بخشی که نازل شد سوره مائده بود، و به این ترتیب هر آنچه را که پیش از آن (مغایر با آن) بود نسخ کرده است و خود ناسخی ندارد. این سوره در حالی بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد که او بر استر ابلق خود سوار بود؛ وحی بر او سنگین آمد به طوری که اَسترش از حرکت بازایستاد و شکمش آویزان شد چنانکه نزدیک بود به زمین بساید. پیامبرصلی الله علیه وآله از هوش رفت و دستش را بردوش «شیبة بن وهب جُمَحی» نهاد، تا اینکه این حالت از رسول خداصلی الله علیه وآله بر طرف شد، پس آنگاه سوره مائده را بر ما خواند و خود به آن عمل فرمود و ما نیز چنان کردیم.»[۵]
موضوع درباره وضو است و مقصود علی علیه السلام این است که: در وضو مسح روی پاها واجب است و نه شستن دوپا، زیرا در سوره مائده به مسح امر شده و پیامبرصلی الله علیه وآله به آن عمل فرمود و مسلمانان نیز چنین کردند و این حکم نسخ نشده است. این حدیث در تفسیر «نورالثقلین» روایت شده است.[۶]
۲ـ در «کافی» چنین روایت شده است:
شیخ کلینی در الکافی ازعلی ابن ابراهیم از پدرش و او از ابن ابی عُمیر، وی از عمربن اُذَینه و او از زراره و فضیل بن یسار و بکیربن اعین و محمدبن مسلم و یزیدبن معاویه و ابی الجارود و اینان همگی از امام محمد باقرعلیه السلام نقل کردهاند که فرمود: «خدای عزیز و بلند مرتبه پیامبرش را به ولایت علی امر فرمود و این آیه را بر او فرو فرستاد:
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ
:[۷]
و ولایت اولی الامر را واجب گردانید، اما مردم نمیدانستند که این ولایت چیست، پس خدا به محمدصلی الله علیه وآله فرمان داد تا آن را برای مردم تفسیرکند، همان گونه که نماز، زکات، روزه و حج را تفسیر میفرمود. آنگاه که این فرمان از سوی خدا به پیامبر رسید، رسول خدا نگران گشت و ترس آن داشت که مردمان از دین خارج گردند و او را تکذیب کنند، پس دلتنگ گردید و نظر به سوی پروردگار توانا و بلند مرتبه اش بازگرداند، پس خدای عزّوجل بر او چنین وحی فرمود:
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاس
:[۸]
پس آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله امر پروردگار را آشکار ساخت و به ابلاغ ولایت علی علیه السلام در روز غدیرخم برخاست؛ ندایالصلاةجامعه سرداد و مردمان را امر فرمود تا حاضران غایبان را خبر دهند ـ عمر بن اُذینه میگوید: همه راویان این حدیث غیر از ابی الجارود نقل کردهاند که، ابو جعفر[امام باقر علیه السلام] فرمود: فرایض یکی پس از دیگری نازل میگردد و «ولایت» در این سلسله آخرین فریضه ای بود که فرو فرستاده شد، پس از این رو خدای عزوجل این آیه را نازل فرمود:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی
:[۹] «امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را برای شما تمام کردم».
ابوجعفر علیه السلام فرمود: خدای عزوجل میفرماید: پس از این فریضه ای برای شما نمیفرستم زیرا اکنون فرایض را بر شما کامل گردانیدم.[۱۰]
۳- «تاریخ یعقوبی» چنین آورده است:
روایت شده است که آخرین آیه ای که بر پیامبر نازل گردید این آیه است:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْاسْلَامَ دِیناً
[۱۱]
و این روایتی صحیح، ثابت و صریح است.[۱۲]
ب) برخی منابع اهل سنّت که با نظر اهل بیت علیهم السلام موافق است
- یک.درّالمنثور سعید بن منصور و ابن منذر از ابومیسره نقل کردهاند که گفته است: آخرین سوره ای که نازل شده سوره مائده است و حاوی هفده فریضه است.[۱۳]
- دو.المحلّی: از طریق عایشه، امّ المؤمنین ـ رضی الله عنها ـ، برای ما روایت شده است که سوره مائده آخرین سوره ای است که نازل شده است، پس آنچه در آن حلال شده است حلال بشمارید و آنچه حرام گردیده است حرام بدارید، و این آیه در سوره مائده است پس توهّم منسوخ بودنش باطل است و از محکمات قرآن است.[۱۴]
- سه.المحلّی: …پس همانا این معارض است با آنچه ما از عایشه روایت کردیم از طریق ابن وهب، او از معاویة بن صالح، وی از جری بن کلیب و او از جبیربن نفیر که گفت: عایشه ام المؤمنین از من پرسید: آیا سوره مائده را میخوانی؟ گفتم آری، گفت: بدان که این آخرین سوره ای است که فرود آمده پس آنچه را در آن حرام گردیده حرام بشمار.[۱۵]
- چهار. و این حدیث را احمد بن حنبل در «مسندش»،[۱۶] و در «طبقات الحنابله»[۱۷] روایت کرده و بیهقی در سنن خود از ابن نفیر، و همچنین از عبدالله بن عمرو روایت کرده است.[۱۸]
- پنج.حاکم در «مستدرک» این حدیث را نقل کرده درباره آن چنین میگوید: این حدیث طبق معیارهای بخاری و مسلم حدیثی صحیح است (صحیح علی شرط الشیخین) گرچه آن را نقل نکردهاند.[۱۹] سپس از عبدالله بن عمرو روایت میکند که آخرین سوره ای که نازل شد سوره مائده است. و میگوید: هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یُخرجاه.[۲۰] چنانچه خواهیم دید بخاری و مسلم به منظور مراعات کسانی که مدعی هستند آخرین سوره قرآن مائده نیست، این حدیث را نقل نکردهاند.
- شش.در «مجمع الزوائد» چنین میخوانیم: از ابنعباس نقل شده که گفت: نزد عمرسعد و عبدالله بن عمر سخن از مسح پاها به میان آمد، عمر سعد گفت: از تو میآموزیم. آنگاه عبدالله بن عباس گفت: ای سعد ما انکار نمیکنیم که پیامبرصلی الله علیه و سلم مسح میکرد، اما این مسح رسول خدا از هنگام نزول سوره مائده بود که همه چیز را تثبیت کرد و آخرین سوره ای از قرآن بود که فرو فرستاده شد، آیا نمیبینی که گفت:… پس هیچکس سخنی نگفت.[۲۱] این حدیث را طبرانی در «المعجم الاوسط» روایت کرده[۲۲] و ابن ماجه نیز بخشی از آن را نقل کرده است.[۲۳] در مسند این حدیث «عُبیدبن عبیده تمّار» وجود دارد که ابن حبان در «الثّقات» از او یاد میکند و او را غیر مألوف میداند. هیثمی بر این رأی است که این روایت ضعیف است و ضعفش به وجود همین راوی، یعنی عبیدبن عبیده تمّار است که ابن حبان او را ثقه میداند، اما وی روایاتی نامأنوس، یعنی مخالف با مقررات مذهب رسمی، نقل میکند که میگوید در وضو شستن پاها واجب است و اینکه سوره مائده آخرین سوره نازل شده نیست، بلکه سوره توبه چنین است!
- هفت. درّالمنثور:ابوعبید از ضمرة بن حبیب و عطیة بن قیس نقل کرده که گفتهاند رسول خداصلی الله علیه وسلم فرمود: مائده از آخرین سورههای قرآن است که نازل شده پس حلالش را حلال و حرامش را حرام بشمارید.[۲۴] کلمه «مِن»، که تنها در این روایت آمده است، این تردید را ایجاد میکند که گویا راوی، این کلمه را برای سازش میان واقع و آنچه که حکومت میطلبیده افزوده است و بعد مشهور گردیده است.
- هشت.در تفسیر «تبیان» آمده است که عبدالله بن عمر می گویدآخرین سوره ای که نازل گردیده سوره مائده است.[۲۵]
- نُه. در «الغدیر» چنین آمده است: ابن کثیر از احمد و حاکم و نسایی از عایشه این گونه نقل میکند: به تحقیق مائده آخرین سوره ای است که نازل شد.[۲۶]
از مجموع آنچه گذشت روشن میگردد که آنچه نزد اهل بیت علیهم السلام مورد وفاق است این است که آخرین سوره نازل شده، مائده است، و این نظر مورد تأیید روایات صحیح وفراوانی در منابع اهل سنت است. بلکه میتوان گفت آیه
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
[۲۷] به خودی خود دلالت کافی دارد بر این که آخرین آیه نازل شده است؛ زیرا تصریح دارد بر اینکه نزول تشریع با این آیه تمام گردیده، و پس از آن تشریعی نازل نشده است، همان گونه که در روایت امام باقرعلیه السلام آمده، و چنانکه در روایت طبری و بیهقی و قول سدی خواهد آمد.
ج) نظرهای مخالف و متناقض
بنابراین، موضوع آخرین سوره و آیه نازل شده مسئله روشنی است، اما همین امر معلوم و آشکار در نزد اهل سنّت مبهم و نامعلوم گردیده است و روایات درباره آن فراوان و متناقض شده است! آنچه بر شگفتی میافزاید این است که این روایتهای متناقض همه بر اساس معیارهای آنان صحیح و آرای صحابه بزرگواری است که جرأت بر ردّ آنها نیست.
شاید سیوطی از فراوانی اقوال در باب آخرین بخش نازل شده به شرم آمده و به اجمال از آن گذشته و آنها را بهشمار نیاورده است، در حالی که اقوال چهارگانه در باب نخستین بخش نازل شده قرآن را برشمرده است!
ما این اقوال را در اینجا بهطور گذرا برمیشماریم تا اسباب پیدایش آنها را بنماییم.
- آخرین آیه ای که نازل شده آیه ربا است.[۲۸]
- آخرین آیه؛ آیه «کلاله» (ورثه از خویشاوندانِ با واسطه) است.[۲۹]
- آیه:
وَ اتَّقُوا یَوْمًا تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللَّهِ…
[۳۰] - آیه:
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ …
.[۳۱] - آیه:
وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ
.[۳۲] - آیه:
فَمَنْ کَانَ یَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ…
.[۳۳] - آیه:
وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً…
.[۳۴] - آخرین سوره که نازل شده، سوره توبه است.
- آخرین سوره نازل شده، سوره نصر است.
اینها تنها اقوالی است که سیوطی در «الاتقان» نقل کرده است.[۳۵] شاید با جستجو در سایر منابع اهل سنت، دو برابر این اقوال و روایات به دست آید.
د) منشأ این اقوال متناقض چیست؟
حکایت اول
حکایتی که در ذیل میآید تا اندازه ای منشأ این تشتّت و اضطراب اقوال را روشن میسازد: از خلیفه دوم، عمر، درباره تفسیر آیه ربا و احکام ربا پرسیده شد؛ وی نتوانست پاسخ دهد، پس گفت: من متأسفم، زیرا این آخرین آیه ای بود که نازل شد، و پیامبرصلی الله علیه وآله از دنیا رفت و برایم تفسیر نکرد![۳۶] بعد از این ماجرا آیات ربا نیز در بحث آخرین آیه یا سوره نازل شده وارد شد و نسبت به سوره مائده تردیدی ایجاد کرد. از آن پس موضوع آخرین بخش نازل شده قرآن میان سوره مائده و آیات ربا مردّد گردید.
اما موضوع ربا در چهار سوره قرآن آمده است: بقره؛ ۲۷۶–۲۷۵، نساء؛ ۱۶۱، روم؛ ۳۹ و آل عمران؛ ۱۳۰. برخی از این سورهها مکّی و پاره ای مدنی است. مقصود خلیفه کدام یک از این آیات بوده است؟
کسانی که در پی تبرئه خلیفه بودهاند از پیش خود گفتهاند: مقصود خلیفه آیه ۲۷۸ سوره بقره بوده است. از این رو معتقد شدهاند که آخرین آیه نازل شده، در سوره بقره واقع است، سوره ای که در آغاز هجرت نازل گردید! و نیز بر این نظر رفتهاند که تحریم ربا تشریع اضافه ای است که پس از نزول آیه اکمال دین آمده است! این گروه شاید تصور میکنند قائل شدن به این آشفتگی در نزول قرآن و وحی اشکالی ندارد چرا که هدف درستی از آن در نظر دارند و آن دفاع از خلیفه رسولالله صلی الله علیه وآله است!
به چند مورد از سخنان این گروه اشاره میکنیم:
- احمدبن حنبل در «مسند» ش میگوید: … عمر ـ رضی الله عنه ـ چنین گفت: همانا آخرین آیه ای که نازل گردید آیه ربا بود و رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ رحلت کرد و آن را برای ما تفسیر نکرد پس شما ربا و ریبه، هردو، را ترک کنید.[۳۷]
- حدیث فوق را «کنزالعمال» نیز به سند دیگر روایت کرده است.[۳۸]
- سرخسی در «المسبوط» میگوید:…عمر ـ رضی الله عنه ـ چنین گفته است: همانا آیه ربا آخرین آیه ای است که نازل شد و رسولالله ـ صلی الله علیه و سلم ـ درگذشت پیش از آنکه شأن این آیه را برای ما بیان فرماید.[۳۹]
- سیوطی در «الاتقان» آورده است: بخاری از ابنعباس نقل میکند که گفت: آخرین آیه ای که آمده آیه ربا است. بیهقی نیز از عمر مشابه این سخن را نقل کرده است… و از احمد و ابن ماجه نیز نقل شده که عمر گفته است: «از» آخرین آیات نازل شده آیه ربا است.[۴۰]
اما افزودن کلمه «مِن=از» در روایت اخیر مشکل را حل نمیکند، همان گونه که در مورد سوره مائده چنین بود؛ زیرا در روایات دیگر کلمه «مِن» نیست و صراحت دارند بر اینکه آیه ربا آخرین آیه است!
حکایت دوم
عمر معنای «کلاله» را نمیدانست و در فهم آن تا پایان عمر متحیر بود، سپس گفت و از قول او گفتند که آیه کلاله آخرین آیه ای بود که نازل گردید و پیامبر از دنیا رفت پیش از آنکه معنای آن را برای عمر بیان کند، یا اینکه آن را بهطور ناقص بیان کرد. چند روایت ذیل، بیانگر مضمون فوق است:
- در «صحیح بخاری» چنین آمده است: از براء ـ رضی الله عنه ـ نقل شده است که گفت: آخرین سوره ای که بهطور کامل نازل گردیده سوره برائت است، و آخرین آیه، آیه پایانی سوره نساء است:
یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلَالَةِ ۚ…
.[۴۱] - سیوطی در «الاتقان» چنین آورده است: بخاری و مسلم (شیخان) از براء بن عازب روایت کرده آند که گفت: آخرین آیه ای که فرستاده شده آیه کلاله و آخرین سوره، سوره برائت است.[۴۲]
- در «مسند احمد» چنین میخوانیم: …آخرین سوره ای که بر پیامبرصلی الله علیه وسلم نازل گردید سوره برائت بود، و آخرین آیه ای که بر ایشان فرستاده شد آیه پایانی سوره نساء، یعنی از
یَسْتَفْتُونَکَ
تا پایان سوره بود….[۴۳]
از آن هنگام آیه کلاله نیز وارد این سلسله شد و یکی از طرفهای تردید قرار گرفت. بنابر این آخرین آیه یا سوره ای که بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شده مردد گردید میان آیات ربا، آیه کلاله، و سوره مائده که حاوی آیات تبلیغ و اکمال دین است.
من تا آنجا که ممکن بود به منابع اهل سنّت در مسئله ربا و کلاله رجوع کردم، و مشکل خلیفه، عمر، نسبت به این دو بویژه نسبت به مسئله کلاله بر من آشکار گردید. این مسئله برای خلیفه به اندازه ای مشکل بود که آن را از مشکلات مهّم امّت قرار داده بود و همواره آن را بر منبر پیامبرصلی الله علیه وآله مطرح میکرد و تا آخرین ساعتهای عمرش از آن به عنوان «مشکلی مهم» یاد میکرد و مسلمانان را به حل آن سفارش مینمود! این امری است که بروشنی دلالت دارد بر آگاهی کامل او از ناتوانی اش در برابر مسلمانان برای حل این دو مسئله.
در «صحیح بخاری» آمده است: از ابن عمر ـ رضی الله عنهما ـ نقل شده است که گفت: عمر بر منبر رسول خدا صلی الله علیه وسلم سخن میراند؛ گفت: خَمر در قرآن حرام گردید و آن از پنج چیز است: انگور، خرما، گندم، جو و عسل. خمر چیزی است که عقل را زایل میسازد. سه چیز است که ای کاش رسول خدا صلی الله علیه وسلم پیش از رحلتش برای ما بیان میفرمود: جدّ، کلاله و بابهایی از ربا.[۴۴]
مسلم این حدیث را با تفصیل بیشتری نقل کرده[۴۵] و روایاتی همانند آن نیز[۴۶] دارد. ابن ماجه نیزاین حدیث را روایت کرده[۴۷] است. سیوطی در «درالمنثور» درباره آن چنین میگوید: این حدیث را عبدالرزاق و بخاری و مسلم و ابن جریر و ابن منذر از عمر نقل کردهاند….[۴۸]
این حدیث که نزد اهل سنت به تأکید صحیح است دلالت میکند که عمر از پیامبرصلی الله علیه وآله و سلم درباره کلاله نپرسیده است. و صحیح حاکم که در «مستدرک» روایت شده است به صراحت گویای این امر است؛ میگوید: … محمد بن طلحة بن یزید بن رکانة از عمر بن خطاب ـ رضی الله عنه ـ نقل میکند که گفت: اگر من از رسول خدا درباره سه چیز میپرسیدم برایم از شتران سرخ مو بهتر بود: از خلیفه پس از او؛ از جواز قتال با قومی که اقرار دارند در اموالشان زکات است اما آن را پرداخت نمیکنند و از کلاله. این حدیث مطابق معیارهای بخاری و مسلم صحیح است، و آنان نقل نکردهاند.[۴۹]
اما در «صحیح مسلم» آمده است که عمر درباره کلاله بارها از پیامبر سؤال کرده است!
مسلم میگوید: ازمعدان بن ابی طلحه نقل شده است که عمربن خطاب روز جمعه ای خطبه میخواند؛ از پیامبر خداـ صلی الله علیه وسلم ـ و ابوبکر یاد کرد، سپس گفت: من پس از خود مسئله ای مهمتر از مسئله کلاله وا نمیگذارم. در هیچ موضوعی من به اندازه موضوع کلاله به رسولالله مراجعه نکردم و او در هیچ چیزی به اندازه این موضوع با من به درشتی سخن نگفت، به طوری که با انگشتش به سینه من زد و گفت: ای عمر! آیا آیه «صیف» که در پایان سوره نساء است برای تو کافی نیست؟ اگر زنده باشم در این مسئله به گونه ای حکم خواهم کرد که آنان که قرآن میخوانند و آنها که نمیخوانند به آن حکم میکنند.[۵۰]
این حدیث بیان میکند که عمر از پیامبر درباره کلاله سؤال کرد و حضرت بارها برای او توضیح داد، اما عمر سؤال خود را تکرار میکرد تا آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بر او، به دلیل کثرت پرسش یا به این دلیل که هر چه حضرت شرح میداد او نمیفهمید، خشم گرفت!
علاوه بر این، سه حدیث صحیحی که در ذیل میآید دلالت دارد که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم خبر داد که عمر در طول عمرش مسئله کلاله را هرگز نخواهد فهمید، یا آنکه او را نفرین کرد که چنین باشد:
- در «درالمنثور» چنین آمده است: عدنی و بزاز، هر یک در «مسند» خود، و ابوالشیخ در «الفرائض» به سند صحیح از حذیفه نقل کردهاند که گفت:آیه کلاله بر پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ نازل گردید در حالی که حضرت در راه بود، پس ایستاد؛ حذیفه را دید و آیه را به او آموخت. حذیفه درنگ کرد، عمر را دید و آیه را به او آموخت. سپس عمر در زمان خلافتش در کلاله تأمل کرد و حذیفه را خواست و از او درباره آن پرسید، حذیفه گفت: رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ کلاله را به من آموخت و من نیز همان گونه آن را به تو آموختم و خدا هرگز چیزی برای تو بر آن نیفزود.[۵۱]
- در «کنزالعمال» چنین روایت شده است: از سعید بن مسیّب روایت شده که گفت: عمر از رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ پرسید: کلاله چگونه ارث میبرد؟ پیامبر فرمود: مگر نه این است که خدا آن را بیان فرموده است؟ آن گاه این آیه را قرائت فرمود:
وَإِنْ کَانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلَالَةً أَوِ امْرَأَةٌ
اما عمر نمیفهمید، سپس آیه آخر سوره نساء فرستاده شد:
یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلَالَةِ ۚ
باز هم عمر نمیفهمید. پس به حفصه گفت: هرگاه رسول خدا را در خشنودی دیدی از او در این باره بپرس! پیامبردرپاسخ حفصه فرمود:آیا پدرت به توچنین گفته است؟ پدرت هرگز این مسئله را نخواهد دانست! و عمر خود میگفت: من هرگز این را نخواهم دانست و به کلام رسول خدا در این خصوص اشاره میکرد. در منبع این حدیث آمده است که ابن راهویه یا ابن مردویه آن را صحیح دانستهاند.[۵۲] - سیوطی در «درالمنثور» روایت کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله این مسئله را برای عمر در استخوانی نوشت؛ روایت چنین است: عبدالرزاق و سعید بن منصور و ابن مردویه از طاووس نقل کردهاند که گفت: عمر حفصه را امر کرد تا از پیامبرـ صلی الله علیه وسلم ـ درباره کلاله سؤال کند؛ حفصه چنین کرد و پیامبر برای او در استخوانی املا کرد و چنین فرمود: چه کسی تو را به این پرسش امر کرده است، آیا عمر؟ گمان ندارم که عمر آن را درک کند، آیا آیه صیف برای او کافی نیست؟ سفیان میگوید: آیه صیف که در سوره نساء است
... وَإِنْ کَانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلَالَةً أَوِ امْرَأَةٌ…
[۵۳]مورد سؤال واقع شد. وقتی مردم از رسول خدا صلی الله علیه وسلم درباره آن پرسیدند، آیه ای که در پایان سوره نساء است فرستاده شد.[۵۴]
با مشاهده این تناقضات در احادیث عمر و کلاله، که همه نیز به اصطلاح صحیحه هستند، در مییابیم که در این روایات، حکم کلاله ـ که بر اساس نقل بخاری یکی از مسائل سهگانه ای است که حکم برای امت بیان نشده و عمر نیز درباره آن از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نپرسیده است ـ توسط پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برای عمر در استخوانی نوشته شده است، و بخاری خود در مورد مسئله دوم از آن سه مسئله یعنی خلافت روایت کرده است که پیامبر کاغذ و قلمی خواست تا چیزی بنویسد که امت پس از او هرگز گمراه نشوند، اما عمر از این کار ممانعت کرد.
اما در مورد مسئله سوم، یعنی اقسام ربا، غیرممکن است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آن را چنانکه خداوند به آن امر کردهاند، برای مسلمانان بیان و تشریح نکرده باشند. شاید این مسئله را نیز برای عمر یا غیر او در استخوانی نوشتهاند!
دلالت این دو حکایت
این دو حکایت دلالت میکند که روایات صحیح نزد برادران اهل سنت در این باب متناقض هستند و در نظر هر عاقلی جمع و پذیرش همه آنها ممکن نیست، بلکه راهی نیست غیر از اخذ برخی و ردّ بعضی دیگر.
چگونه ممکن است در این موضوع عاقلی بپذیرد که عمر درباره آیه کلاله از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم سؤال نکرد به این دلیل که آخرین آیه ای بود که بر حضرت نازل گردید، اما بپذیرید که عمر بارها از پیامبر در این باره پرسید تا جایی که حضرت با انگشتش به سینه او زد و بر او خشم گرفت؟ یا چگونه میتوان پذیرفت که آیه کلاله آخرین آیه است و نیز همزمان پذیرفت که آیات ربا آخرین آیات است؟ همچنین است نسبت به سایر تناقضاتی که در روایات یاد شده موجود است و تناقضات بیشتری که در سایر روایات هست و در اینجا ذکر نشد.
این دو داستان بیانگر آن است که سلطه خلیفه در نظر برادران اهل سنّت ادعای غیر معقول او را معقول میسازد، بنابر این آنچه نزد آنان مهم است این که قرآن را به گونه ای تفسیر کنیم و وقایع و اسباب نزول آن را به نحوی بیان کنیم که موافق گفتههای خلیفه باشد، هر چند گفتههای او متناقض باشد و موجب بروز شبهه تناقض در دین خدا و افعا ل باری تعالی گردد، اما در عین حال هر که بر این امر اعتراض کند رافضی و دشمن اسلام، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و صحابه او باشد!
این دو حکایت در موضوع مورد بحث ما همچنین دلالت دارد بر اینکه آیات ربا و ارث کلاله و شاید غیر این دو، طبق نظر خلیفه پس از آیه «اکمال دین» نازل شدهاند. معنای این سخن آن است که خدای تعالی به مسلمانان فرموده است:
... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
،[۵۵] در حالی که احکام ارث و ربا و احکام قبل ـ به طوری که خواهد آمد ـ کامل نگردیده بود!
هیچ منصفی نمیتواند این منطق را بپذیرد که برای تبرئه انسان غیر معصومی جدال کند، اگرچه این کار مستلزم نسبت دادن تناقض به خدای عزّوجل و رسول اوصلی الله علیه وآله وسلم باشد.
سایر اقوال
در نقل سایر اقوال و احادیث صحیح مربوط به آن در نزد اهل سنت کلام را طولانی نمیکنیم و به اختصار از آنها یاد میکنیم:
قول یکم
- در «صحیح بخاری» چنین آمده است: از سعید بن جبیر شنیدم که گفت: اهل کوفه درباره آیه ای اختلاف پیدا کردند، من نزد ابنعباس رفتم و از او در این باره پرسیدم، وی گفت: این آیه:
وَمَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا
[۵۶] آخرین آیه ای است که بر پیامبر نازل گردید و از این رو نسخ نشده است.[۵۷] - همچنین در «صحیح بخاری» آمده است: …از سعید بن جبیر نقل شده است که گفت: اهل کوفه در باب قتل مؤمن اختلاف نظر پیدا کردند، من به سوی ابنعباس رهسپار شدم، وی گفت: این آیه از آخرین آیات نازل شده و غیر منسوخ است.[۵۸]
- در «درّالمنثور» چنین آمده است: عبد بن حمید و بخاری و مسلم و ابوداود و سنایی و ابن جریر و طبرانی از طریق سعید بن جبیر نقل کردهاند که گفت: اهل کوفه در قتل مؤمن اختلاف کردند. من نزد ابنعباس رفتم، او گفت: این آخرین آیه ای است که نازل شده و نسخ نشده است. احمد و سعید بن منصور و سنایی و ابن ماجه و عبدبن حمید و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابی حاتم و نحاس در «ناسخ» و طبرانی از طریق سالم بن ابی الجعد از ابنعباس نقل کردهاند که گفت: این آیه از آخرین آیاتی است که نازل گردید و نسخ شد تا آنکه رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ از دنیا رفت و پس از او دیگر وحی قطع گردید، گفت: اگر (قایل) توبه کند و ایمان بیاورد و کار نیکو کند و هدایت یابد چه میگویی؟ گفت: چنین کسی را توبه چه سود؟[۵۹]
- در «المجموع فی شرح المهذب» آمده است: در «صحیح بخاری» درباره این آیه
وَمَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا
[۶۰] آمده است که: آخرین آیه ای است که بر پیامبر فرستاده شده و چیزی آن را نسخ نکرده است. مسلم و نسایی نیز از طریق شعبة همین گونه روایت کردهاند. ابوداود از احمدبن حنبل به سندش از سعید بن جبیر و او از ابنعباس درباره این آیه روایت کرده است که گفت: چیزی آن را نسخ نکرده است.[۶۱]
اگر بپذیریم که مقصود ابنعباس این است که این آیه آخرین آیه نازل شده است، این مطلب نه از ابنعباس و نه از غیر او قابل قبول نیست، زیرا معنای آن این است که تحریم قتل مؤمن تشریع اضافه ای است که پس از نزول آیه اکمال دین واقع شده است.
قول دوم
- در «مستدرک» حاکم آمده است: …از یوسف بن مهران، او از ابنعباس ـ رضی الله عنه ـ و وی از اُبی بن کعب ـ رضی الله عنه ـ نقل است که گفت: آخرین آیه قرآن که بر پیامبر فرود آمد این است:
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ
[۶۲]حدیث شعبة از یونس بن عبید بر معیار هر دو شیخ یعنی بخاری و مسلم صحیح است و آنان این را نقل نکردهاند.[۶۳] آیات اشاره شده در نقل بالا، دو آیه ۱۲۸و ۱۲۹ از سوره توبه است. - در «درّالمنثور» چنین آمده است: ابن ابی شیبه و اسحاق بن و راهویه ابن منیع در «مسند» ش و ابن جریر و ابن منذر و ابوالشیخ و ابن مردویه و بیهقی در «الدلائل» از طریق یوسف بن مهران از ابنعباس و او از ابی بن کعب نقل کردهاند که گفت آخرین آیه ای که بر پیامبر صلی الله علیه وسلم نازل شد، و در عبارتی دیگر میگوید: بتحقیق آخرین بخشی از قرآن که نازل شد:
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ…
، بود.[۶۴] - ابن ظریس در «فضائل القران» و ابن الانباری در «المصاحف» و ابن مردویه از حسن نقل کردهاند که ابی بن کعب میگفت: تازهترین بخش قرآن که از سوی خدا ـ یا در عبارتی از آسمان ـ آمده است دو آیه:
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ…
است.[۶۵] - در «درّالمنثور» میخوانیم: عبدالله بن احمد بن حنبل در «زوائدالمسند» و ابن ضریس در «فضائل» و ابن ابی داود در «مصاحف» و ابن ابی حاتم و ابوالشیخ و ابن مردویه و بیهقی در «الدلائل» و خطیب در «تلخیص المصاحف» و ضیاء در «المختارة» از طریق ابوالعالیه از قول ابی بن کعب نقل کردهاند که: قرآن را در دوره خلافت ابوبکر در مصحفی جمع کردند، مردانی بودند که مینوشتند و ابی بن کعب بر آنها املا میکرد تا آنکه به این آیه از سوره برائت رسیدند:
ثُمَّ انْصَرَفُوا ۚ صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا یَفْقَهُونَ
[۶۶] گمان کردند که این آخرین آیه ای است که نازل شده است. در این هنگام ابی بن کعب گفت: پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ پس از این آیه دو آیه دیگر برای من قرائت کرد، یعنی این دو آیه:
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ
، پس این آخرین قسمت قرآن است، و گفت: پس خدا قرآن را به آنچه آغاز کرده است پایان داده است، یعنی بهلا إله إلا اللّه، خدا میفرماید:
وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لَا إِلٰهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ
.[۶۷] - ابن ابی داود در «المصاحف» از یحیی بن عبدالرحمن بن حاطب نقل میکند که گفت: عمر بن خطاب خواست قرآن را گرد آوری کند؛ میان مردمان برخاست و گفت: هر کس چیزی از قرآن را از پیامبر صلی الله علیه وسلم گرفته است نزد ما بیاورد. به این گونه آنها در صُحُف و الواح و استخوانهایی مینوشتند و عمر چیزی را از کسی به اسم قرآن نمیپذیرفت مگر آن که دو نفر بر آن شهادت میدادند پس آن گاه میپذیرفت و به آن میافزود. پس از عمر، عثمان اقدام کرد و گفت: هر کس چیز ی از کتاب خدا نزد اوست برای ما بیاورد و از هیچکس چیزی را نمیپذیرفت مگر آنکه دوتن به آن گواهی دهند. خزیمة بن ثابت آمد و گفت: دو آیه را رها کردید و ننوشتهاید، پرسیدند: کدامند آن دو؟ گفت: من از رسول خدا این آیات را گرفتم:
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ…
، آن گاه عثمان گفت: من گواهی میدهم که این دو آیه از خداست، حال میگویی این دو آیه را کجای قرآن قرار دهیم؟ گفت: در پایان آخرین بخشی که نازل شده است، وآن دو آیه را در پایان سوره برائت قرار دادند.[۶۸] شبیه این روایت در سنن ابی داوود آمده است،[۶۹] و ما در کتاب «تدوین القرآن» درباره این روایات بحث کردهایم.
قول سوم
- در «صحیح مسلم» میخوانیم: از عبیدالله بن عبدالله بن عقبه نقل شده که گفت: ابنعباس به من گفت: آیا می دانی (تعلم) و هارون گفت: آیا آگاهی (تدری) که آخرین سوره قرآن که یکجا نازل شد کدام است؟ گفتم: آری، سوره
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ
، است. گفت: راست گفتی. و در روایت ابن ابی شیبه چنین است: آیا می دانی کدام سوره…، و نگفته است: آخرین سوره.[۷۰] - سنن ترمذی: از ابنعباس روایت شده است که گفت: آخرین سوره ای که نازل شده
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ…
است.[۷۱] - «الغدیر» به نقل از تفسیر ابن کثیرچنین میآورد:[۷۲] عبدالله بن عمر روایت کرده است که: آخرین سوره ای که نازل گردیده سوره مائده و فتح (یعنی سوره نصر) است.[۷۳]
- درالمنثور: ابن مردویه و خطیب و ابن عساکر از ابو هریره نقل کردهاند که درباره
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ
چنین گفت: خدا با این سوره پیامبرش ـ صلی الله علیه وسلم ـ را آگاه کرد که پایان عمرش نزدیک است و به او خبرداد که پس از فتح مکه جز اندک زمانی در دنیا نخواهی ماند.[۷۴] - ابن ابی شیبه و ابن مردویه از ابنعباس روایت کردهاند که گفت: آخرین سوره قرآن که یکجا نازل شد
إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ…
است.[۷۵]
قول چهارم
- در «معجم الکبیر» طبرانی چنین آمده است: از ابنعباس نقل شده که گفت: آخرین آیه ای که نازل شده است این آیه است:
وَاتَّقُوا یَوْمًا تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللَّهِ ۖ ثُمَّ تُوَفَّیٰ کُلُّ نَفْسٍ مَا کَسَبَتْ وَهُمْ لَا یُظْلَمُونَ
.[۷۶][۷۷] - در پایان نقل این ادعاها، یادآوری میکنیم که معاویة بن ابی سفیان نیز دستش را به موضوع دراز کرده و بر منبر زبان گشوده و گفته است آیه سوم مائده:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
آخرین آیه نیست بلکه، آیه ۱۱۰ از سوره کهف آخرین آیه ای است که بر پیامبر نازل شده و خدا پیامبرش را به آن تأدیب کرده است! دراین باره مراجعه میکنیم به نقل طبرانی در «معجم الکبیر» که چنین گفته است: …از عمرو بن قیس روایت شده که گفت: از معاویة بن ابی سفیان بر منبر شنیدم که در آیه:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
بحث میکرد و گفت: این آیه در روز عرفه که جمعه ای بود نازل شد، بعد این آیه را تلاوت کرد:
…فَمَنْ کَانَ یَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا…
[۷۸] و گفت: این آخرین آیه ای است که نازل شده… برای تأدیب رسول خدا![۷۹] هنگامی که پیمانه تناقض به دست معاویه لبریز میگردد و آیه «اکمال دین» را به عنوان آخرین آیه قرآن و حجة الوداع و غدیرخم را رد میکند، سیوطی در «الاتقان» متوجه این نکته میگردد، اما طبق عادتی که در رویارویی با هر بنبستی دارد، بسرعت از آن میگذرد! وی میگوید: به طوری که گذشت مشکل این است که آیه:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
در عرفه و در حجة الوداع نازل شده است و ظاهرش این است که پیش از نزول آن همه فرایض و احکام کامل گردیده است، جماعتی به این موضوع تصریح کردهاند از جمله آنها سدی است که میگوید: پس از این آیه حلال و حرامی نازل نشده است، درحالی که درباره آیات ربا، دین و کلاله گفته شده است که پس از آیه «اکمال دین» نازل گردیدهاند. ابن جریر بر این امر اشکال کرده و گفته است: بهتر است آیه اکمال دین را چنین تاویل کنیم که خدا در آن روز دین را به لحاظ افراد و پیروانش در بلد حرام، مکه، و بیرون راندن مشرکان از آن، کامل کرد، به طوری که مسلمانان قصد مکه کردند در حالی که مشرکان میان آنان نبودند.[۸۰] معنای سخن ابن جریر طبری که سیوطی نیز آن را پسندیده است این است که تناقض سخن صحابه را حل میکنیم و آن را میپذیریم و دلالت آیه «اکمال دین» و «اتمام نعمت» مسلمانان را بر اکمال تشریع و تنزیل احکام و فرایض بعید میدانیم و آن را تنها منحصر به آزادسازی مکه میکنیم تا احادیث کلاله و ربا و سخن معاویه در باب آخرین آیه بی نقض بمانند!.
این فتوای عالمان سنی است که قبول کلام صحابه، البته نه اهل بیت پیامبر، واجب است، گرچه مستلزم تهی ساختن آیات الهی و احادیث پیامبر از معانی آن باشد! به این ترتیب اهل سنت در عمل، صحابه را تا درجه عصمت بالا میبرند، بلکه به آنان حق نقض میدهند و کلام آنان را بر کلام خدا و رسولش حاکم میسازند!
نتیجه این منطق در نزد آنان این است که آیه:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
آخرین آیه نیست و سوره مربوط به آن، مائده، نیز آخرین سوره نیست، و معنای آن نیز اکمال فرایض و احکام نیست، بلکه اکمال فتح مکه است و معنی
الْیَوْمَ
در آیه، روز نزول آیه نیست، بلکه روز فتح مکه یعنی یک سال پیش از حجة الوداع است!
و این گونه است که عالمان حکومتی افکارشان را میآرایند و پذیرش آن را بر مردم واجب میشمارند و چنین میخواهند که چشمانمان را فرو بندیم و گوشهامان را بر فریاد قربانیان این افکار، یعنی آیات ظاهر و احادیثی که حتی طبق معیارهای آنان صحیح است، بر بندیم!. این در حالی است که پس از این خواهیم دید که خلیفه، عمر، خود در پاسخ آن یهودی اقرار کرد که معنی
الْیَوْمَ
در آیه اکمال دین روز نزول آن آیه است.
بخش دوم :آیه اکمال دین
آیه اکمال دین و آیه لحوم محرّمه (گوشتهای حرام)
نخستین چیزی که پژوهشگر در آیه إکمال دین با آن روبرو میشود، شگفتی جایگاه آن در قرآن است. از ظاهر آنچه که محدثان و مفسران درباره این آیه روایت کردهاند بر میآید که این فقره در حجةالوداع به صورت آیه مستقلی، نه جزئی از آیه ای دیگر، نازل گردیده است. اما اکنون ما آن را جزئی از آیه «لحوم محرّمه» مییابیم. گویا این آیه در میان آیه دیگر به گونه ای جای گرفته که اگر از آیه اکمال صرف نظر کنیم، نقصانی در معنای آن احساس نمیشود و سیاق سخن درباره «لحوم محرّمه» قطع نمیگردد.
پس حکمت این ترتیب چیست، و آیا این جایگاه اصلی آیه اکمال دین در قرآن است؟ من قول به وقوع تحریف در قرآن را هرگز نمیپذیرم و از چنین سخنی به خدا پناه میبرم، اما این سؤال را مطرح میکنم، شاید کسی پاسخی برای آن داشته باشد: آیه اکمال دین با «لحوم محرّمه» چه ربطی دارد؟ آیا این احتمال وجود ندارد که این آیه برای مثال در پایان سوره نساء بوده، و کسانی که قرآن را گردآوری میکردند متوجه این جایگاه نبودهاند و آن را در جای فعلی قرار دادهاند؟ وانگهی، اگر بپذیریم که آیه اکمال دین پس از آیات مربوط به بیان احکام لحوم نازل شده، چگونه ممکن است خدای تعالی آن را در لابلای احکام لحوم نازل فرموده باشد؟ زیرا وقتی خدا فرمود:
... أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
، یعنی اینکه احکام تمام شده است، پس چگونه بدون فاصله پس از آن میگوید:
فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجَانِفٍ لِإِثْمٍ ۙ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ
آن گاه بلافاصله میگوید:
یَسْأَلُونَکَ مَاذَا أُحِلَّ لَهُمْ ۖ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ ۙ وَمَا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوَارِحِ مُکَلِّبِینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَکُمُ اللَّهُ…
،[۸۱] در حالی که هم او که حکیمترین حکیمان است لحظههایی پیش فرموده است که دین را کامل و تمام گردانیده است!.
دو روایت زیر را نیز به عنوان نمونه نقل میکنیم:
- در «درّالمنثور» چنین آمده است: ابن جریر از سدی نقل میکند که درباره آیه:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
گفت: این آیه روز عرفه نازل گردیده و پس از آن هیچ حلال و حرامی نیامده است.[۸۲] - همچنین در «درّالمنثور» میخوانیم: بیهقی در «شعب الایمان» از ابنعباس چنین آورده که گفت… هنگامی که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ در وقوف به عرفات به سر میبرد، جبرئیل بر او نازل شد و در حالی که پیامبر و مسلمانان مشغول دعا بودند این آیه آمد:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
یعنی حلال و حرامتان را برایتان کامل گردانیدم، و پس از آن حلال و حرامی نازل نشد.[۸۳]
پس از پرسش مربوط به جایگاه آیه در قرآن، با پرسش مربوط به معنای آیه بویژه معنای «الیوم» و «اکمال دین» و «اتمام نعمت» روبرو میشویم. اما بحث ما درباره شأن و سبب نزول و مکان و زمان نزول این آیه است.
و در این خصوص سه قول وجود دارد
قول اول
قول نخست، قول اهل بیت علیهم السلام است: این آیه روز پنج شنبه، هجدهم ذو الحجة در جحفه، هنگام بازگشت پیامبرصلی الله علیه وآله از حجة الوداع بر حضرت فرو فرستاده شد. این هنگامی بود که خدای تعالی پیامبرصلی الله علیه وآله را امر فرمود تا همه مسلمانان را در غدیرخم، پیش از آن که هریک به راه خود بروند، متوقف و مجتمع سازد. پیامبرصلی الله علیه وآله چنین کرد و برای مسلمانان سخن گفت و علی علیه السلام را به جانشینی خود و پیشوایی مسلمانان پس از خویش نصب کرد.
در اینجا نمونههایی از احادیث اهل بیت علیهم السلام را میآوریم:
- اولین روایت، روایتی است که پیش از این به نقل از[۸۴]در فصل مربوط به نظر اهل بیت علیهم السلام درباره آخرین آیه و سوره نازل شده آوردیم.
- علی بن ابراهیم از صالح بن سندی، او از جعفربن بشیر، وی از هارون بن خارجه و او از ابی بصیر نقل میکند که گفت: نزد ابوجعفرعلیه السلام نشسته بودم که مردی آمد و از حضرت پرسید: برایم بگو آیا ولایت علی از سوی خداست یا از سوی رسولش؟ ابوجعفرعلیه السلام خشمگین شد سپس فرمود: وای بر تو! رسول خداصلی الله علیه وآله پیش از آنکه خدا ایشان را به بیان ولایت فرمان دهد از بیان آن بیم داشت، بلکه خدا بر او[بیان ولایت را] واجب کرد همان گونه که[بیان] نماز، زکات، روزه و حج را واجب گرداند.[۸۵]
- ابو محمد قاسم بن علاء رحمه الله مرفوعاً از عبدالعزیز بن مسلم نقل کرده است که گفت: با امام رضاعلیه السلام به مرو رفتیم. در آغاز ورودمان روز جمعه در مسجد جامع گرد آمدیم، از موضوع امامت سخن به میان آمد و از فراوانی اختلاف مردم در آن یاد شد. من بر مولایم علیه السلام وارد شدم و ایشان را از این بحث مردم آگاه کردم، حضرت تبسّمی کردند آنگاه فرمودند: ای عبدالعزیز! این مردمان نادانی پیشه کردهاند و در نظراتشان نیرنگ نمودهاند؛ خدای عزوجل پیامبرش صلی الله علیه وآله را از این جهان نبرد مگر آنکه دین را برایش کامل گردانید و قرآن را بر او فرو فرستاد که در آن همه چیز بیان شده است، حلال و حرام، حدود و احکام و تمامی آنچه مردمان به آن نیازمندند بهطور کامل در قرآن بیان شده است؛ از این روست که خدای عزوجل فرمود:
مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ
[۸۶] خداوند در حجةالوداع که در آخر عمر پیامبرصلی الله علیه وآله بود فرمود:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا
.[۸۷] امر امامت تمام کننده دین است، و پیامبرصلی الله علیه وآله از دنیا نرفت مگر پس از آنکه تعالیم دین را برای امت بیان کرد و راه امّت را برایشان روشن ساخت و آنان را به قصد لقای حق ترک فرمود در حالی که علی علیه السلام را راهنما و پیشوای آنان قرار داد و هر چه را که نیاز به بیان داشت برای آنان بیان کرد، پس هر آن که گمان کند خدای عزوجل دینش را کامل نگردانیده است همانا کتاب خدا را ردّ کرده و هر که کتاب خدا را رد کند به او کفر ورزیده است. آیا اهمیت امامت و جایگاه آن را در امّت میشناسند و آیا در امر امامت حق انتخاب دارند؟ همانا اهمیت امامت والاتر و شأن آن عظیمتر و جایگاه آن بالاتر و رتبه اش رفیعتر و ژرفتر از آن است که عقلهای بشری به آن دست یابد، یا مردمان با آرای خود به آن برسند یا امامی را به اختیار خویش بگمارند. امامت امری است که خدای عزوجل ابراهیم خلیل علیه السلام را پس از مرتبه نبوت و مرتبه خلیلیّت در مرتبه سوم به آن منصوب کرد، و فضیلتی است که خدا ابراهیم را به آن فضیلت، شرافت بخشید و نام او را به آن پرآوازه ساخت و فرمود:
قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا
، آنگاه ابراهیم خلیل علیه السلام با خرسندی از فضیلت و مرتبتی که یافته است میگوید:
قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی؟
و خدای تبارک و تعالی در پاسخ میفرماید:
قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ
[۸۸]؛ به این گونه این آیه شریفه، امامت هر ظالمی را تا روز قیامت نفی میکند و باطل اعلام میکند، و امامت منحصر در برگزیدگان میگردد. آن گاه خدای تعالی ابراهیم را تکریم نموده و ذریّه ای را از برگزیدگان و پاکان قرار داده است و سپس فرموده است:
وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً ۖ وَکُلًّا جَعَلْنَا صَالِحِینَ. وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ ۖ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ
.[۸۹] پس فرزندان ابراهیم امامت را یکی پس از دیگری به ارث میبردند و این وراثت، عصری پس از عصر دیگر ادامه داشت تا به پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله رسید و خدای تعالی او را وارث ابراهیم علیه السلام گردانید و فرمود:
إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهٰذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا ۗ وَاللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ
[۹۰]این شأن مخصوص پیامبر بود که علی علیه السلام آن را به ارث برد و این به فرمان خدا بود بنابه آنچه که خود واجب فرموده بود. به این ترتیب در فرزندان او برگزیدگانی بودند که خداوند به آنان علم و ایمان داده بود، که فرمود:
وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَیٰ یَوْمِ الْبَعْثِ…
،[۹۱] و این مرتبه علم و ایمان تا روز رستاخیر تنها در فرزندان علی علیه السلام خواهد بود؛ چرا که پس از محمدصلّی الله علیه وآله پیامبری نخواهد آمد. این نادانان از کجا برای خود حق انتخاب قائلند؟.[۹۲]
قول دوم
قول آن دسته از برادران اهل سنت که با رأی اهل بیت علیهم السلام موافق است: شمارِ احادیث اهل سنت که به نقل بیعت غدیر پرداختهاند به دهها میرسد که در میان آنها احادیث صحیح، طبق معیارهای خودشان نیز وجود دارد. برخی از علمای قدیم اهل سنّت به گردآوری این احادیث پرداختهاند؛ از جمله آنها طبری مورخ است که در کتابش، «الولایة»، طرق و نصوص این احادیث را به سه جلد رسانده است، و روایاتش تصریح میکند که: پیامبرصلی الله علیه وآله علی را با خود بر منبر برد و دستش را بالا برد به طوری که سفیدی زیر بازوان هر دو پیدا شد، آنگاه آنچه را که خدا درباره علی امر کرده بود برای امّت بیان فرمود.
کسانی که به معرفی طبری و شمار کتابهایش پرداختهاند از این مطلب یاد کردهاند، چنانچه برخی از متعصبان او را به دلیل تألیف کتاب «الولایة» و گردآوری احادیث غدیر ـ احادیثی که شیعه به آن استناد میکند ـ مورد انتقاد قرار دادهاند! برخی روایات غدیر در نزد برادران اهل سنت تصریح میکند که آیه اکمال دین در جحفه و روز غدیر، پس از آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله آنچه را که خدا در مورد علی علیه السلام فرمان داده بود برای مسلمانان بیان کرد، نازل شده است.
اما شایان توجه است که بیشتر سنّیهایی که نظر به صحت روایان غدیر دارند، احادیثی را که حاکی از نزول آیه اکمال دین در روز غدیر است، نپذیرفتهاند، بلکه به قول خلیفه عمر معتقد شدهاند که گفته است این آیه در روز عرفه نازل شده است، چنانچه خواهد آمد.
شماری از عالمان شیعی ـ از پیشینیان و متأخران ـ به گردآوری احادیث بیعت غدیر پرداختهاند. از میان آنان علامه امینی است که در دایرة المعارف «الغدیر» چنین کرده است، و در آن شماری از منابع برادران اهل سنت را آورده است که روایت کردهاند آیه اکمال دین در روز غدیر و پس از اعلان ولایت علی علیه السلام از سوی پیامبرصلی الله علیه وآله فرو فرستاده شده است.
خلاصه آنچه در «الغدیر»[۹۳] آمده است به شرح ذیل است:
از آیاتی که روز غدیر در شأن امیرمؤمنان علی علیه السلام فرود آمده است این آیه شریفه است:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا…
،[۹۴] از آنجا که این نص مورد تأیید و تأکید نصوص فراوانی است راهی جز تسلیم در برابر مفاد آن نیست. برخی از نصوص، چنین است:
- حافظ ابوجعفر محمدبن جریر طبری، درگذشته به سال۳۱۰(هـ. ق)، در کتاب «الولایة» به سند از زید بن ارقم نقل کرده است که نزول این آیه کریمه روز غدیرخم و در شأن امیرمؤمنان علی علیه السلام بوده است….
- حافظ بن مردویه اصفهانی، در گذشته به سال۴۱۰(هـ. ق)، از طریق ابوهارون عبدی و او از ابوسیعد خدری… از ابو هریره حدیث فوق را روایت میکند.
- حافظ ابونعیم اصفهانی، درگذشته به سال۴۳۰(هـ. ق)، در کتابش مَا نُزِّلَ مِنَ القُرآنِ فِى عَلِّىٍّاز… از ابو سعید خدری ـ رضی الله عنه ـ روایت کرده که: پیامبرصلی الله علیه وآله در روز غدیرخم مردمان را به سوی علی فرا خواند و فرمود تا خارهای زیر درختان را بکنند، و این روز پنج شنبه بود، پس علی را خواست، آنگاه بازوان او برگرفت و بالا برد تا جایی که مردم سفیدی زیر بغل رسول خدا صلی الله علیه وآله را میدیدند، و مردم هنوز پراکنده نشده بودند که این آیه فرود آمد:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا
.[۹۵] - حافظ ابوبکر خطیب بغدادی، درگذشته به سال ۴۶۳(هـ. ق)، در تاریخ خود (ج۸، ص۲۹۰) چنین آورده است: از… از ابوهریره به نقل از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت شده است که فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ، سپس عمربن خطاب چنین گفت:ِ بَخْ بَخْ لَكَ يَا عَلِيُّ أَصْبَحْتَ مَوْلَايَ وَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَة، آنگاه خدا این آیه را نازل فرمود:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
. - حافظ ابو سعید سجستانی، درگذشته به سال۴۷۷(هـ. ق)، در کتاب «الولایه» به اسناد از یحیی بن عبدالحمید حمانی کوفی و او از قیس بن ربیع و وی از ابوهارون و ایشان از ابوسعید خدری حدیث فوق را روایت کرده است.
- ابوالحسن ابن مغازلی شافعی، درگذشته به سال ۴۸۳(هـ. ق)، در «مناقب» نیز همان حدیث را نقل کرده است.
- حافظ ابوالقاسم حاکم حسکانی با واسطه از ابوسعید خدری چنین نقل کرده است: هنگامی که این آیه
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ
نازل گردید، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: خداوند بلند مرتبه است بر اکمال دین و اتمام نعمت، و پروردگار خشنود گردید به رسالت من و ولایت علی بن ابی طالب پس از من. - حافظ ابوالقاسم بن عساکر شافعی دمشقی، درگذشته به سال ۵۱۷(هـ. ص)، حدیث یاد شده را از طریق ابن مردویه از ابوسعید و ابوهریره روایت کرده است، چنانکه در «درّالمنثور» (ج۲، ص۲۵۹) آمده است.
- اخطب الخطباءِ خوارزمی، درگذشته به سال۵۶۸(هـ. ق) در «مناقب» (ص۸۰) روایت سوم از این دسته را نقل میکند. نیز در صفحه ۹۴ کتاب «مناقب» همین حدیث از خطب بغدادی با همان سند و متن نقل شده است.
- ابوالفتح نطنزی، در کتابش «الخصایص العلویه» (ص۴۳) حدیث پیشین را از ابوسعید خدری روایت کرده است.
- ابوحامد سعدالدین صالحانی، از شهاب الدین احمد در «توضیح الدلایل علی ترجیح الفضایل» و به اسناد یاد شده از مجاهد ـ رضی الله عنه ـ نقل میکند که گفت:آیه
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
در غدیرخم نازل شد، و رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: الله اکبر بر اکمال دین و اتمام نعمت، و پروردگار به رسالت من و ولایت علی خشنود گردید. صالحانی آن را روایت کرده است. - ابو مظفر سبط بن جوزی حنفی بغدادی، درگذشته به سال ۶۵۴(هـ. ق)، در تذکره اش (ص۱۸)، حدیثی را که خطیب بغدادی از طریق حافظ الدارقطنی نقل کرده است، یادآور میشود.
- شیخ الاسلام حموینی حنفی، درگذشته به سال ۷۲۲(هـ. ق) در «فرائدالسمطین» در باب دوازدهم حدیث پیشین را نقل میکند.
- عمادالدین ابن کثیر قرشی دمشقی شافعی، درگذشته به سال ۷۷۴(هـ. ق) در جلد دوم تفسیرش (ص۱۴) از طریق ابن مردویه از ابوسعید خدری و ابوهریره روایت کرده که گفتند: آیه اکمال دین در روز غدیرخم در شأن علی آمده است. و در جلد پنجم تاریخش (صفحه۲۱۰) حدیث مذکور ابوهریره را از طریق خطیب بغدادی روایت کرده است.
رأی سیوطی که نمایانگر رأی اکثریت عالمان اهل سنت است
سیوطی در «الاتقان» چنین آورده است: از جمله آنها (یعنی آیاتی که در سفر نازل شده است) آیه
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
است. در روایت صحیح از عمر است که این آیه در شام عرفه، روز جمعه سال حجةالوداع نازل شده است. این روایت را طرق فروانی است، ابن مردویه از ابوسعید خدری نقل کرده است که: این آیه روز غدیرخم نازل گردیده است، و همانند آن را از حدیث ابوهریره آورده که در آن چنین آمده است: روز نزول این آیه هیجدهم ذو الحجة، روز بازگشت از حجةالوداع بود. و هیچیک صحیح نیست.[۹۶]
در «درّالمنثور» چنین آمده است: ابن مردویه و ابن عساکر به سندی ضعیف از ابوسعید خدری نقل کردهاند که گفت: هنگامی که رسول خدا در روز غدیرخم علی را نصب کرد و ولایت او را اعلان نمود، جبرئیل بر او فرود آمد و این آیه را آورد:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
ابن مردویه و خطیب و ابن عساکر به سندی ضعیف از ابوهریره نقل کردهاند که چنین گفت: روز غدیرخم یعنی روز هیجدهم ذو الحجة پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ چنین گفت:مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ، پس آنگاه خدا این آیه را فرستاد:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
.[۹۷]
البته ضعیف شمردن این دو حدیث از سوی سیوطی یا ضعیف شمردن سایر احادیث از سوی دیگران به این معنا نیست که اینان حدیث غدیر را ضعیف شمردهاند، بلکه میگویند حدیث غدیر صحیح است، امام آیه اکمال دین پیش از آن روز نازل شده است، و در این ادّعا به سخن خلیفه، عمر، تمسک میکنند که در صحاح آنان آمده است. پس به طوری که خواهیم دید مشکل آنان سخن عمر است که برای اثبات آن هر حدیث مغایر آن را ضعیف میشمارند هر چند راویان آن مورد وثوق باشند.
قول سوم
قول خلیفه دوم، عمر، این است که آیه اکمال دین در حجةالوداع و در جمعه روز عرفه، نازل گردیده است. قول مشهور در نزد برادران اهل سنت نیز همین است. بخاری در «صحیح» چنین روایت کرده است:
طارق بن شهاب از عمر بن خطاب ـ رضی الله عنه ـ حکایت مردی یهودی را نقل میکند که گفت: ای امیرمؤمنان در کتاب شما آیه ای است که آن را همواره میخوانید، اگر این آیه بر ما جماعت یهود فرستاده شده بود هر آینه آن روز را عید میگرفتیم. خلیفه از او پرسید: کدام آیه است؟ پاسخ داد:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا
، عمر گفت: ما آن روز و مکانی که این آیه در آن بر پیامبرصلی الله علیه و سلم فرود آمد را میشناسیم، آن روز، جمعه و در عرفه بود.[۹۸]
عموم منابع روایی برادران اهل سنت این روایت بخاری و مشابه آن را به طرق متعدد روایت کردهاند، و به این ترتیب بر ایشان ثابت گردیده که خلیفه، عمر، گفته است این آیه در روز غدیر نازل نشده است، و از این روز هر آنچه را که مخالف این ادعاست ردّ کردهاند.
نظر علمی درباره سبب نزول آیه اکمال دین
نزول آیه «اکمال دین» یکی از حوادث حجةالوداع است. جای ستایش خداست که میتوان برای کشف حقیقت در باب سبب نزول این آیه در احادیث مربوط به حجةالوداع جست و جو کرد، این وداع رسمی، در پی هشدار و اعلان پیشین خدا و تدارک گسترده پیامبرصلی الله علیه وآله واقع شد. یک صد هزار یا یک صد و بیست هزار تن از مسلمانان بر این سفره تاریخی حاضر شدند، و شمار بسیاری از وقایع آن و رفتار و گفتار پیامبر را در آن واقعه را بیان کردهاند، و روایت کردهاند که حضرت در اثنای آن پنج بار یا بیشتر سخن راند؛ روز حرکتش از مدینه و مکانهایی که از آنها گذشته یا در آنها توقف کرده، زمان ورودش به مکه، زمان و چگونگی انجام مناسکش… بازگشت و وقایع آن را تا ورودش به مدینه، همه و همه را نقل کردهاند، و گفتهاند که پس از آن حدود دو ماه یعنی باقی عمر شریفشان را در مدینه گذراندند.
پژوهشگر شیعی در اینجا با مشکلی روبرو نمیشود چرا که با توجّه به روایات اهل بیت پیامبرعلیهم السلام، روایات معارض به آنها را رها میکند. عالم شیعی در این زمینه روایتهای صحیحی در دست دارد که برخی روایتهای اهل سنّت نیز آنها را تأبید میکنند.
اما محقق سنّی با مشکل مواجه است؛ زیرا سرگردان میشود که با دو مجموعه روایات متعارض چگونه رفتار کند و کدام دسته را ترجیح دهد و کدام را رد کند. موضعی که بیشتر عالمان سنی همچون سیوطی در پیش گرفتهاند این است که روایات حاکی از نزول آیه اکمال دین در روز عرفه به طرق بیشتری نقل گردیده و از جهت سند، صحیح تر است، پس باید به این روایات توجه کرد و روایتهای مخالف آن را رد کرد. اما این، نظرِ علمی درستی نیست.
دلایل ادعای ما مواردی است که در ذیل میآید و ترجیح رأیِ اهل بیت علیهم السلام را ایجاب میکند
- نخست اینکه تعارض در اینجا، تعارض میان دو حدیث نیست که یکی طرقی بیشتر و سندی صحیحتر داشته باشد ـ چنانکه توهم کردهاند ـ بلکه این تعارض، تعارضی میان حدیثی از پیامبرصلی الله علیه وآله و قول خلیفه عمر است. احادیثی که اینان ضعیف شمردهاند، احادیثی است که اسنادشان به پیامبر میرسد (احادیث نبوی)، در حالی که احادیث بخاری و دیگران نقل سخن عمر است و به پیامبرصلی الله علیه وآله اسناد داده نشده است! پس محقق سنّی نمیتواند در مورد سبب نزول قرآن به سخن عمر استدلال کند و با آن حدیث پیامبرصلی الله علیه وآله را در این باب رد کند، بلکه باید در سند و متن آن حدیث نبوی تحقیق و تفحص کند و اگر آن را صحیح یافت، بر اوست که آن را برگیرد و سخن عمر را رها کند.
- اگر کوتاه بیاییم و بگوییم احادیث اهل بیت علیهم السلام درباره سبب نزول آیه اکمال دین و احادیث سنّی، موافق چیزی بیش از رأی اهل بیت علیهم السلام در این باب نیست، و به این ترتیب تعارض میان اقوال اصحاب، درباره سبب نزول آیه است؛ یا به عبارت دیگر تعارض میان قول یک صحابی و قول برخی امامان علیهم السلام است، آن گاه میگوییم: پیامبرصلی الله علیه وآله امتش راسفارش فرمود تا دین را ازاهل بیتش بگیرند، نه ازاصحابش این موضوع در حدیث ثقلین ـ که نزد همه حدیثی صحیح و متواتر است ـ آمده است. حدیث ثقلین سخن رسول خداصلی الله علیه وآله است که در «مسند احمد» آمده است: از ابوسعید نقل شده که گفت: رسول خداصلی الله علیه و سلم فرمود:إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ، و أحَدُهُما أكْبَرُ مِنَ الآخَرِ: كِتابُ اللّهِ حَبْلٌ مَمْدودٌ مِنَ السَّماءِ إلَى الأرضِ، و عِتْرَتي أهلُ بَيْتي، و إنَّهُما لَن يَفْتَرِقا حتّى يَرِدا علَيَّ الحَوضَ.[۹۹] این حدیث را همچنین «سنن دارمی»[۱۰۰] و «صحیح مسلم»[۱۰۱]و «مستدرک»[۱۰۲] روایت کردهاند و آن را بر اساس معیار بخاری و مسلم و دیگران صحیح دانسته است. همچنین بیهقی در «سُنن» خود این حدیث را آورده[۱۰۳]و دیگران نیز به نقل آن پرداختهاند. حدیث ثقلین که در درجه عالی صحت قرار دارد، اگر بر این مطلب که منبع و مرجع دین پس از پیامبرصلی الله علیه وآله منحصر در اهل بیت او علیهم السلام ا ست دلالت نکنند، دست کم بر ترجیح قول آنان در هنگام تعارض با دیگران دلالت دارد.
- وانگهی روایتی که از عمر نقل شده خود دچار تعارض است. برخی از او روایت کردهاند که روز عرفه در حجةالوداع، روز پنج شنبه بوده است و نه جمعه. نسایی در «سنن» خود میگوید:اسحاق بن ابراهیم به ما خبر داد که عبدالله بن ادریس به نقل از پدرش و او از قیس بن مسلم و وی از طارق بن شهاب نقل کرده است که گفت: شخصی یهودی به عمر گفت: اگر این آیه، یعنی آیه
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
بر ما فرود آمده بود آن را عید میگرفتیم. عمر گفت: من روز و شب نزول این آیه را میدانم، شب جمعه بود و ما با رسول خدا صلی الله علیه و سلم در عرفات بودیم.[۱۰۴] شگفت این که نسایی خود از عمر روایت میکند که این آیه در عرفات و در روز جمعه نازل شد![۱۰۵] - بخاری گفته است سفیان ثوری، که از پیشوایان حدیث و کلام در نزد آنان است، با این قول که نزول آیه روز عرفه و در روز جمعه بوده موافق نیست. عبارت بخاری این است:قَالَ سُفْيَانُ: وَ أَشُكُّ كَانَ يَوْمَ الجُمُعَةِ أَمْ لاَ….[۱۰۶] روایات فراوانی وجود دارد که تردید سفیان را تأیید میکند، بلکه ـ چنانکه خواهد آمد ـ چنین مینماید که سفیان با خلیفه و گروهی که او گماشته بود تا همه روایات مربوط به حوادث حجةالوداع و بلکه حوادث تاریخ را بر اساس این که روز عرفه روز جمعه بوده است تنظیم کنند، مدارا میکرد.
- عید مسلمانان روز دهم ذو الحجة، عید قربان (یوم الاضحی)، است و نه روز عرفه، ما هیچ روایتی نیافتیم که دلالت کند بر اینکه روز عرفه عید شرعی است، پس قول به عید بودن روز عرفه منحصر به خلیفه عمر است و هیچیک از مسلمانان با او در این امر موافق نیستند. اما با توجه به روایت نسایی که میگوید عرفه روز پنج شنبه بوده است و آیه اکمال دین شب عرفه نازل شده است، عیدی باقی نمیماند تا با این عید آسمانی تصادم کند و نیاز به قانون ادغام اعیاد الهی در صورت تصادم نخواهد بود! معنای پاسخ خلیفه بنابر این روایت این است که: سزاوار است روز نزول آیه اکمال دین، عید باشد، اما این آیه دو روز پیش از عید (عید اضحی) نازل شد، پس ما دیگر آن را عید نگرفتیم! و این کلامی متعارض است.
- رأیی که از عمر نقل شده با آنچه به روایت صحیح از او نقل شده است تعارض دارد و نمیتوان آن را پذیرفت و بنابراین تنها باید قول مقابل آن را گرفت. روشنترین نمود این تعارض در این است که: یهودی یی که در روایت با خلیفه سخن میگوید از آیه اکمال دین این گونه فهمیده که خدای تعالی دین اسلام را بهطور کامل فرستاده است و در روز نزول این آیه کار نزول پایان پذیرفته است، و خلیفه نیز فهم و تفسیر او را پذیرفته است، پس بیقین نزول این آیه باید پس از آمدن همه فرایض و از جمله آنها فریضه کلاله و احکام ارث و مانند آن باشد، همان گونه که روایات اهل بیت علیهم السلام دلالت دارد، و نیز همانطور که سدی گفته است. در حالی که عمر ـ چنانکه گذشت ـ گفته است آیه اکمال دین پیش از آن احکام نازل شده است.
- روایت بخاری و غیر او حاکی از آن است که عمر اعتراف نموده که
الْیَوْمَ
در آیه اکمال روز معینی است که همان روز نزول آیه باشد، نه روزی نامعیّن و نه یکی از روزهای پیش از نزول آیه؛ مثلاً یک سال پیش از آن، مانند روز فتح مکه یا یکی از روزهای آینده مثلاً پس از چند ماه؛ بنابراین این روایت عمر مستلزم ردّ همه روایاتی است که کلمه
الْیَوْمَ
را بین چند معنا مردّد میسازند یا آن را بر روز فتح مکه منطبق میکنند. همچنین مستلزم آن است که منظور از
الْیَوْمَ
، پس از تکمیل نزول فرایض و احکام بوده باشد و آیه کلاله یا آیه ربا پس از آن نازل نشده باشد. - پاسخ خلیفه به شخص یهودی نه برای یهودی و نه برای مسلمان قانع کننده نیست! اگر مقصود خلیفه عذرآوری باشد، به این ترتیب که چون نزول این آیه با روز عید مصادف شده ما آن را عید نگرفتیم، در این صورت یهودی میتواند پاسخ دهد که: چرا پروردگار شما این عید را بر شما خراب کرده و آیه را در این روز نازل کرده است؟ و اگر مرادش ادغام عید «اکمال دین» با عید عرفه است به طوری که این نیز جزئی از آن باشد، پس یهودی و وارثانش در عصر ما حق دارند بگویند: بسیار خوب، پس شما عید اکمال دین و عید عرفه را مشترک قرار دادهاید، اما سهم اکمال دین از آن عید کجاست که تودههای شما هرگز آن را نمیشناسند و اثری از آن جز در نزد شیعه نیست؟ و اگر منظور این باشد که این روز شریف و عید بزرگ با روز جمعه و روز عرفه مصادف گردید و در آن دو ادغام شد یا آن دو این روز را در خود گرفتند و کارش پایان یافت! پس چگونه خدای تعالی این عید را بر آن دو عید نازل کرد؟ آیا خدا از روی عمد این عید را در آن دو ادغام کرد؟ یا آنکه خدای سبحان ـ نعوذ بالله ـ از روی نسیان این عید را در عید دیگری نازل کرد و بعد مسلمانان با ادغام و اندماج کار را درست کردند؟! وانگهی چه کسی این ادغام را ترتیب داده است و چه کسی این حق را دارد که عیدی الهی را در عیدی دیگر ادغام کند یا عیدی ربانی را در عیدی دیگر فرو نهد؟. امّت اسلامی را چه میشود که از قضیه تصادم اعیاد ربانی در عرفات خبر ندارد تا آنکه آن یهودی در عصر خلافت عمر آنان را آگاه میسازد، و خلیفه ضمن موافقت با گفتار آن یهودی خبر تصادم اعیاد الهی را به او و به مسلمانان میدهد و اظهار میدارد که حکم شرعی در این تصادم، ادغام این عید ـ به مصلحت عید پیشین ـ است؟ همانند قانون تصادم اتومبیلها یا قانون تصادم اعیاد ملی و دینی.
- دلیل شیعه در این که روز غدیر را عید قرار داده این است که اهل بیت علیهم السلام و شیعیانشان از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت کردهاند که روز نزول آیه اکمال دین یعنی روز غدیر، عید شرعی است و اینکه جبرئیل پیامبرصلی الله علیه وآله را خبر داد که انبیاء امتشان را امر میکردند تا روز نصب وصی آنان را عید بگیرند؛ بنابراین خلیفه به چه دلیل سخن آن یهودی را تأیید کرده و نظرش را در این باره که آن روز باید عید شرعی مسلمانان باشد پذیرفته است، آنگاه عذر آورده که تصادم نزول آن آیه با دو عید موجب گردیده که مسلمانان نزول آیه را عید نگیرند. اگر خلیفه از پیش خود حکم کرده که سزاوار است روز نزول آیه عید باشد، این تشریع و حرام است. چون اعیاد اسلامی توقیفی هستند، و اگر از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیده است، پس چرا نه او ونه غیر او، هیچکس از مسلمانان، آن را یادآور نشده است؟. در هر صورت مشکلی که آن یهودی مطرح کرده همچنان رویاروی خلیفه و پیروانش نمایان است، چه از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیده باشد که روز نزول آن آیه، عید است و چه از پیش خود گفته باشد. به هر حال اعتراف کرده است که آن روز، روزی بزرگ و مهم برای مسلمانان است، زیرا روزی سرنوشت ساز و تاریخی است، روزی که خدا اسلام را کامل گردانید و نعمتش را بر امت تمام کرد و روزی که اسلام کامل شده به وسیله این نعمت تامّه را به عنوان دین آنان پسندید و به آن خشنود گردید تا بر آن مشی کنند و مردمان دیگر را به سوی آن بخوانند. بی تردید این روز بزرگ شایستگی آن را دارد که عید امت اسلامی باشد. اگر در امت دیگر چنین روزی میبود به یقین آن را عید ربانی اعلان میکردند. خلیفه، در این همه، با آن یهودی موافقت کرد، پس به این ترتیب عید اکمال دین در فقه برادران سنی در کنار سایر اعیاد شرعی همچون: عید فطر، عید قربان و جمعه عیدی شرعی است. و مسلمان حق دارد از فقیهان و حاکمان بپرسد، عیدی که هیچ نشان و اسم و رسمی از آن در تاریخ، زندگی و متون دینی مسلمانان دیده نمیشود، مگر در نزد شیعیان!
- اگر روز عرفه، روز جمعه بوده است بیقین پیامبرصلی الله علیه وآله با مسلمانان نماز جمعه میخواند، در حالی که هیچکس نگفته است که آن حضرت نماز جمعه خواندند، بلکه نسایی روایت کرده است که پیامبرصلی الله علیه وآله نماز ظهر و عصر گذارند و به نظر میرسد نسایی با سفیان ثوری موافق است و نه با خلیفه عمر، وی در «سنن» خود عنوان «جمع بین نماز ظهر و عصر در عرفه» را آورده و ذیل آن از جابربن عبدالله روایت کرده است که گفت: رسول خدا صلی الله علیه وسلم حرکت کرد تا به عرفه رسید، در آنجا خیمه ای را دید که برای ایشان، درنَمِرة بر پا شده بود. در آن خیمه فرود آمد تا آنکه خورشید برآمد، آنگاه فرمود تا برای ایشان ناقه بیاورند، آوردند، حضرت حرکت کرد تا به میانه وادی عرفه رسید، در آنجا ماندند و برای مردم سخن گفتند، سپس بلال اذان گفت و پیامبر نماز ظهر و عصر را بدون فاصله میان آن دو به جا آوردند.[۱۰۷] اما این پاسخ که نماز جمعه در سفر ساقط میگردد، مورد اختلاف فقهاست، و اگر درست میبود که روز عرفه مصادف با جمعه بود و پیامبر نماز جمعه نخواندند، به یقین راویان حجةالوداع آن را نقل میکردند. ابن حزم در پاسخ به این مطلب به تکاپو افتاده و در «المحلّی» چنین گفته است: مسئله: هرگاه امام روز عرفه را با روز جمعه مصادف یافت، باید نماز را به جهر بخواند، یعنی نماز جمعه بخواند و باید در منی و مکه نیز نماز جمعه بخواند، زیرا نصّی برنهی از این امر نیامده است، و خدای تعالی میفرماید:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نُودِیَ لِلصَّلَاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَیٰ ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ ۚ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
،[۱۰۸] و وجوب نماز جمعه را به روز عرفه و منی در عرفه و منی تخصیص نزده است. از طریق محمد بن عبدالسلام الخشنی و او از محمد بن المثنی و وی از مسلم بن ابراهیم و ایشان از شبربن منصور و او از ابن جریج و وی از عطاءِ بن ابی رباح برای ما روایت کردهاند که گفت: هرگاه روز جمعه با روز عرفه مصادف گردید، امام نماز را به جهر میخواند (حمد و سوره را بلند میخواند). همچنین از عبدالرزاق به نقل از ابن جریج و او از عطاءِ همانند این، روایت شده است…. پس خبری که نقل شده است از طریق ابراهیم بن ابی یحیی و او از عبدالعزیز بن عمر و وی از حسن بن مسلم که گفت: روز ترویه با روز جمعه مصادف گردید و پیامبر صلّی الله علیه وسلم در حج بود و فرمود: هر کس از شما میتواند در منی نماز ظهر بگذارد چنین کند، و خود نیز در منی نماز ظهر به جا آوردند و خطبه نخواندند…. این خبری جعلی است و در آن تمام اسباب فساد جمع است: ابراهیم بن ابی یحیی به کذب از او یاد شده و بهطور کلی مطرود است. دیگر اینکه این خبر مرسل است و در آن از ابن زبیر همراه با ابن ابی یحیی حجاج بن أرطاة نقل شده و روایت او از اعتبار ساقط است وانگهی کذب این خبر آشکار است، زیرا روز ترویه (روز هشتم ذو الحجة)، در حجةالوداعِ پیامبر صلّی الله علیه وسلم روز پنج شنبه بوده است و روز عرفه، روز جمعه، این از طریق بخاری روایت شده است…. اگر کسی بگوید: در همه اخبار تنها چنین آمده است که رسول خدا صلّی الله علیه وآله در عرفه بین نماز ظهر و عصر جمع کرد، میگوییم: آری، ولی نماز جمعه نیز خود نماز ظهر است و در هیچیک از اخبار وارد نشده است که حضرت آن نماز را به جهر نخواند. جهر خواندن نیز واجب نیست و تنها تفاوت حکم در این است که نماز جماعتِ ظهر جمعه در سفر و حَضَر دو رکعت است.[۱۰۹] پاسخ این سخن این است که اگر روز عرفه با روز جمعه مصادف بوده و پیامبرصلّی الله علیه وآله نماز ظهر را به جهر خواند تا نماز جمعه باشد ـ چنانکه ابن حزم ادعا کرده است ـ به یقین راویان حجةالوداع این موضوع را نقل میکردند. روایتی که ابن حزم آورده و آن را به دلیل مخالفت با روایت بخاری تکذیب کرده است، با حجةالوداع بیشتر سازگاری دارد؛ زیرا روز جمعه در آن حج با ایام تشریق در منی مصادف بوده است؛ یعنی پس از عرفه، نه پیش از آن. این ـ چنانکه خواهد آمد ـ سازگار است با حساب سفر حضرت از مدینه در روز پنج شنبه، چهار روز مانده به پایان ذو القعده و رسیدن ایشان به مکه در روز پنج شنبه (چهارم ذو الحجه) و اینکه روز اول ذو الحجه دوشنبه بوده است و روز عرفه. - قول آنان بر این که روز عرفه در سال حجةالوداع، روز جمعه بوده است، با این مضمون روایاتشان که پیامبرصلّی الله علیه وآله پس از نزول آیه اکمال دین هشتاد و یک شب در قید حیات بود، در تعارض است. نزد آنان ثابت است که وفات پیامبرصلّی الله علیه وآله در روز دوازدهم ربیع بوده است. از نهم ذو الحجه تا دوازدهم ربیع الاول پیش از نود روز است، پس یا باید روایت حاکی از وفات حضرت پیش از این تاریخ را بپذیرند، یا با ما در اینکه آیه اکمال دین در روز غدیر یعنی هیجدهم ذو الحجه ناز ل شده، موافق گردند.
سیوطی در «درّالمنثور» میگوید
ابن جریر از ابن جریح نقل کرده که گفت: پیامبرصلّی الله علیه و سلم پس از نزول این آیه، هشتاد و یک شب در این جهان باقی ماند. منظور آیه
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
.[۱۱۰] ابن حجر در «تلخیص الحبیر» حاشیه «مجمع الغووی» میگوید: ابوعبید از حجاج و او از ابن جریح نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و سلم پس از نزول آیه
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
تنها هشتاد و یک شب زنده بود.[۱۱۱]
علامه امینی در «الغدیر» چنین آورده است
قولی که[نزد آنان] معتبر است و روایات وارد در تفسیر رازی (ج۳، ص۵۲۹) به نقل از صاحبان اخبار و آثار بر آن تأکید دارد این است که: هنگامی که این آیه بر پیامبرصلّی الله علیه و سلم نازل گردید، عمر آن حضرت پس از آن زمان بیش از هشتاد و یک یا هشتاد و دو روز دوام نداشت. درست همین سخن را «ابوالسعود» در تفسیرش، در حاشیه تفسیر رازی (ج۳، ص۵۲۳) ثابت دانسته است، و مورخان آنان گفتهاند: وفات پیامبرصلّی الله علیه وآله در دوازدهم ربیع الاول بوده است. گویا در قول مورخان مسامحه ای است به افزودن یک روز بر هشتادو دو روز پس از خارج کردن روز غدیر و روز وفاتِ پیامبر و محاسبه ما بین این دو روز.
به هر تقدیر این قول به حقیقت نزدیکتر است تا آنکه گفته شود نزول آیه اکمال دین در روز عرفه بود است، چنانکه در «صحیح بخاری» و «صحیح مسلم» و غیر آنها آمده است؛ زیرا در این صورت شمار روزها از هشتاد و یکی و دو روز بیشتر میشود.[۱۱۲]
ما برادرانمان را به آنچه خود ملتزم شدهاند الزام میکنیم، وگرنه این روایت را قبول نداریم؛ زیرا آنچه در نظر ما مورد اعتماد است این است که آیه اکمال دین روز هیجدهم ذو الحجه نازل شده است و رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله روز بیست و هشتم صفر واقع شده، پس فاصله میان زمان نزول آیه و وفات حضرت حدود هفتاد روز بوده است. چنانکه آن دسته از روایات اهل سنت نیز که نزول این آیه را در روز دوشنبه میدانند، با این نظر، یعنی نزول آیه در روز عرفه و وفات پیامبرصلی الله علیه در دوازدهم ربیع، در تعارض هستند. بیهقی در «دلائل النبوة» از ابنعباس نقل میکند که گفت:
پیامبر شماصلی الله علیه در روز دوشنبه زاده شد، و روز دوشنبه به نبوّت رسید و روز دوشنبه از مکه خارج شد و روز دوشنبه مکه را فتح کرد و روز دوشنبه سوره مائده:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
بر او نازل شد و روز دوشنبه از دنیا رفت.[۱۱۳]
هیثمی در «مجمع الزوائد» گفته است
این روایت را احمد و طبرانی در الکبیر نقل کردهاند و طبرانی به آن چنین افزوده است: و فتح بدر در روز دوشنبه بود و نزول سوره مائده:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
در روز دوشنبه بود. در این روایت «ابن لهیعه» وجود دارد که ضعیف است اما بقیه رجال آن ثقه هستند و روایاتشان صحیح است.[۱۱۴] ضعف ابن لهیعه در این حدیث در نظر برادران سنی قابل حل است. وانگهی این حدیث به طرق دیگری نیز روایت شده که این شخص در آن نیست، اما دلیل حقیقی ضعف این شخص مخالفت او با قول خلیفه عمر است و از این رو در «درّالمنثور» چنین آمده است:
و ابن جریر به سند ضعیف از ابنعباس نقل کرده که گفت: پیامبر شما روز دوشنبه به دنیا آمد و ….[۱۱۵] ابن کثیر بشدت به این حدیث حمله کرد و گفته است این حدیث به صرف مخالفتش با قول عمر مردود است. او در «سیرةالنبویّة» میگوید: تنها احمد این حدیث را آورده و عمر و ابن بکیر آن را از ابن لهیعه روایت کرده و چنین افزوده: سوره مائده:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
روز دوشنبه نازل شده است، و به همین ترتیب برخی آن را از موسی بن داود روایت کردهاند و او نیز چنین افزوده است: واقعه بدر نیز روز دوشنبه بود. از جمله کسانی که گوینده این حدیث است یزیدبن حبیب است، و این حدیث بجّد مورد انکار است.
ابن عساکر میگوید: آنچه محفوظ است این است که روز بدر و روز نزول
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…
، روز جمعه بوده است، سخن ابن عساکر درست است.[۱۱۶]
ابن کثیر اسباب ضعف و علت انکار این حدیث را بیان نکرده است، از این رو گفتیم علتش مخالفت با قول عمر است، ولی سخن ابن عساکر پسندیده تر است، زیرا وی حدیث را به ضعف یا انکار متصف نکرده بلکه گفته است که این خبر با آنچه محفوظ است یعنی نزد آنان مشهور است (یعنی قول عمر) مخالف است.
به هر تقدیر اعتراض بر آنان به احادیث «دوشنبه» نیز الزام آنان به چیزی است که خود ملتزم هستند، وگرنه در نظر ما ثابت است که آیه اکمال دین در روز پنج شنبه ـ و در روایتی روز جمعه ـ نازل گردیده است. گرچه در نظر ما بعثت پیامبرصلی الله علیه وآله و وفات آن حضرت روز دوشنبه بوده است، و علی علیه السلام روز سه شنبه (یک روز پس از بعثت) با پیامبرصلی الله علیه وآله نماز خوانده است، و سوره مائده در روز دوشنبه نازل گردیده است، البته نه تمام آن، بلکه بخشی ازآن، از جمله آیه تبلیغ و بعد آیه اکمال دین نازل شده است.
- این قول که روز عرفه در آن سال روز جمعه بوده، با روایاتی که روز حرکت پیامبرصلی الله علیه وآله را از مدینه روز پنج شنبه (چهار روز مانده به پایان ذو القعده) ثبت کردهاند، تعارض دارد. روایت مشهور از اهل بیت علیهم السلام نیز چنین است، و این روایات با تاریخ نزول آیه در روز غدیر (هیجدهم ذوالحجه) هم سازگار هستند، زیرا سفر پیامبرصلی الله علیه وآله در روز پنج شنبه، بیست و هفتم ذو القعده، چهار روز مانده به پایان ذو القعده، یعنی روزهای پنج شنبه، جمعه، شنبه و یک شنبه آغاز شده، و اوّل ذو الحجه روز دوشنبه بوده، و ورود حضرت صلی الله علیه وآله به مکه عصر روز پنج شنبه چهارم ذو الحجه، در آخر روز چهارم بوده است ـ چنانکه در «کافی» نیز روایت شده است،[۱۱۷] پس روز عرفه روز سه شنبه، و روز غدیر، پنج شنبه هجدهم ذو الحجه بوده است.
نمونههایی از روایات اهل بیت علیهم السلام را در این خصوص میآوریم
- محمد بن ادریس در آخر «سرائر» به نقل از کتاب «مشیخه حسن بن محبوب» میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله چهار روز مانده به پایان ذو القعده از مدینه خارج شد و چهار روز از ذو الحجه گذشته به مکه وارد شد، از بالای مکه، از را ه اهل مدینه، به مکه وارد و از پایین آن خارج گردید.[۱۱۸]
- … از ابی عبدالله علیه السلام روایت شده که فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله بیست حج به جا آوردند… رسول خداصلی الله علیه وآله ده سال در مدینه ماندند و به حج نرفتند تا این آیه بر او نازل گردید:
وَأَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالًا وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ
،[۱۱۹] پس حضرت موذّنان را امر فرمود تا با صدای بلند ندا سردهند که رسول خداصلی الله علیه وآله امسال به حج خواهند رفت. به این ترتیب اهالی مدینه و عوالی و اعراب آگاه شدند و برای همراهی در حج با پیامبرصلی الله علیه وآله گرد آمدند، و اینان پیروان حضرت صلی الله علیه وآله بودند، گوش به فرامین او میسپردند و هرچه پیامبرصلی الله علیه وآله میفرمود و هر آنچه او انجام میداد، همان میکردند. حضرت رسول صلی الله علیه وآله چهار روز مانده به پایان ذو القعده از مدینه خارج شدند، وقتی به ذوالحلیفه رسیدند هنگام ظهر بود. حضرت غسل کردند، آنگاه به سوی مسجد شجره حرکت کردند، در آن مسجد نماز ظهر خواندند و قصد حج مفرده کرده و خارج شدند تا به «بیداء» رسیدند. در یک فرسخی، مردم در دوطرف راه او به صف ایستادند، برای حج افراد لبیک گفتند و شصت و شش یا شصت و چهار حیوان برای قربانی به همراه بردند تا آنکه در پایان روز چهارم ذو الحجه به مکه رسیدند، طواف خانه را به هفت شوط انجام دادند و دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم گذاردند، سپس به سوی حَجَر رفته آن را استلام فرمودند…. - … العبدی از ابوسعید روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله مردم را در غدیرخم به سوی علی علیه السلام فراخواند و فرمان داد تا خارهای زیر درخت را برکنند، آن روز پنج شنبه بود. حضرت رسول صلی الله علیه وآله مردم را خواست و بازوان علی علیه السلام را گرفت و بالا برد به طوری که مردم سفیدی زیر بغل آن حضرت را دیدند، پس آن گاه پراکنده نگشتند تا این آیه فرو فرستاده شد:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا
،[۱۲۰] پس رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:اَللّٰهُ اَكبَرُ عَلَى إِكمَالِ الدِّينِ وَ إِتمَامِ النِّعمَة وَ رِضَى الرَّب بِرِسَالَتِى وَ الولَايَةِ لِعَلِىِّ بنِ أَبِى طَالِبٍ مِن بَعدِى ثُمَّ قَالَ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ… و فرمود: هر کس من مولای اویم پس (ازمن) علی مولای اوست، خدایا دوست بدار هرآن که وی را دوست دارد و دشمن دار آن که را با وی دشمنی ورزد و یاری فرما هر که را که یاری او کند.[۱۲۱]
مؤید قول اهل بیت علیهم السلام روایاتی است که در منابع سنی و شیعه، هر دو، آمده و حاکی از آن است که پیامبرصلی الله علیه وآله سفرهایشان را همواره روز پنج شنبه آغاز میفرمود یا آنکه به ندرت در غیر پنج شنبه آغاز به سفر میکرد؛ چنانکه بخاری[۱۲۲]وابو داوود در «سنن»[۱۲۳]چنین نقل کردهاند.
روایت ابن سیدالناس در «عیون الاثر» نیز که سفر پیامبر از مدینه را روز پنج شنبه نقل کرده است بر این امر تصریح دارد.[۱۲۴] در «بحارالانوار» از «کافی» به سند مقبول از ابی عبدالله علیه السلام روایت شده که فرمود: پیامبرصلی الله علیه وآله هرگاه در تابستان از خانه خارج میشدند، روز خروج ایشان پنج شنبه بود، و در سرمای زمستان هرگاه میخواستند از سفر به خانه بازگردند روز جمعه وارد میشدند.[۱۲۵]
همچنین قول اهل بیت علیهم السلام تأیید میگردد به آنچه که برادران سنی از جابر نقل میکنند که حرکت پیامبرصلی الله علیه وآله چهار روز مانده به پایان ذو القعده بود، به طوری که در سیره ابن کثیر آمده است.[۱۲۶] روایت بخاری و بیشتر صحاح نیز که گفتهاند از سفر پیامبرصلی الله علیه وآله پنج روز مانده به پایان ذو القعده واقع شد ـ بدون تعیین آن روز ـ قول اهل بیت علیهم السلام را تأیید میکند.[۱۲۷] بخاری گفته است حضرت چهارشب از ذو الحجة گذشته وارد مکه شد.[۱۲۸]
مؤیّدِ دیگر سخن اهل بیت علیهم السلام این است که مدت حرکت پیامبرصلی الله علیه وآله از مدینه تا مکه بیش از هشت روز نبود؛ با نظر به راهی که طی کرده و مسافتی که حدود چهارصد کیلومتر بوده و نظر به سرعت حرکت (به طوری که برخی مردم از خستگی پاها به حضرت شکوه کردند و ایشان به آنان آموخت که پاهای خود را ببندند)، و با توجه به اینکه هیچکس خبر از توقف پیامبرصلی الله علیه وآله در راه مکه نداده است و نیز با ملاحظه روایات بازگشت حضرت با وجود توقف نسبتاً طولانی شان در غدیر. گذشته از این موارد، توجه به روایاتی که اتفاق دارند بر اینکه ورود پیامبرصلی الله علیه وآله به مکه روز چهارم ذو الحجه بوده ـ همان گونه که در روایات اهل بیت علیهم السلام و روایت بخاری ملاحظه گردید ـ همه و همه، تردیدی در سقوط این روایت که حضرت شش روز مانده به پایان ذو القعده ازمدینه خارج شد باقی نمیماند؛ چنانکه در «عمدةالقاری»، «ارشاد الساری»، سخن ابن حزم و «حاشیه سیره حلبیه»[۱۲۹]آمده است، زیرا طبق این روایت مدت حرکت حضرت ازمدینه به مکه ده روز خواهد شد.
به این ترتیب نادرستی قول مخالف روایت اهل بیت علیهم السلام آشکار میگردد، یعنی قولی که طرفداران آن بر روایت «پنج روز از ذو القعده مانده» تکیه کردهاند و تلاش نمودهاند آن را با روز شنبه تطبیق دهند تا اول ذو الحجه را پنج شنبه قرار دهند و روز عرفه را با جمعه مصادف سازند تا سخن خلیفه عمر را به این وسایل تصدیق کنند، بلکه همان گونه که میبینید اینان به اصطلاح کاسه داغتر از آش شدهاند، زیرا چنانکه گذشت خلیفه عمر خود روز عرفه را روز پنج شنبه دانسته است. از کسانی که به روایت «شنبه» قائل شدهاند؛ ابن سعد،[۱۳۰] واقدی،[۱۳۱] حاشیه سیره حلبیه،[۱۳۲] تاریخ طبری[۱۳۳]و تاریخ ذهبی[۱۳۴]ومانند اینان هستند.
بنابراین روایت (روایت خروج حضرت از مدینه در روز شنبه)، باقی مانده ذو القعده پنج روز بوده است؛ یعنی شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، و اول ذو الحجه روز پنج شنبه بوده و روز عرفه با جمعه مصادف شده است، پس مدت حرکت از مدینه به مکه نُه روز شده، مگر آن که راوی، ذوالقعده را تمام(۳۰روز) تصور کرده بعد معلوم گردیده که ناقص(۲۹روز) است.
ابن کثیر از کسانی است که از این عقیده دفاع کردهاند. او در «سیره» میگوید: احمد از… از انس بن مالک انصاری نقل میکند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه وسلم چهار رکعت نماز ظهر را در مسجدش در مدینه خواند، سپس نماز عصر را به دو رکعت در ذوالحلیفه خواند، و بی تردید این در حجةالوداع بود. این روایت از این دو وجه منحصر به احمد است، و این دو وجه بر معیار صحیح استوار است.
این روایت به یقین خروج حضرت در روز جمعه را نفی میکند؛ بنابراین ممکن نیست که خروج حضرت روز پنج شنبه بوده باشد ـ چنانکه ابن حزم گفته است ـ زیرا خروج در روز بیست و چهارم ذو القعده بوده است، چرا که خلافی نیست در اینکه اول ذو الحجه روز پنج شنبه بوده است؛ زیرا به تواتر و اجماع ثابت گردیده که پیامبرصلی الله علیه وآله روز جمعه در عرفات وقوف کرد و روز عرفه بی تردید نهم ذو الحجه است.
پس اگر خروج پیامبر روز پنج شنبه بیست و چهارم ذو القعده بوده، به یقین شش شب از ذو القعده باقی مانده: شبهای جمعه، شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه. در حالی که ابنعباس، عایشه و جابر گفتهاند پیامبر پنج روز مانده به پایان ذو القعده خارج شد.
همچنین غیرممکن است که روز خروج جمعه بوده باشد، به دلیل حدیث انس؛ بنابراین متعین میگردد که خروج پیامبر صلی الله علیه وآله از مدینه روز شنبه بوده و راوی گمان برده که ماه ذو القعده تمام(۳۰روز) است، اما برحسب اتفاق در آن سال ناقص(۲۹روز) بوده و در روز چهارشنبه پایان یافته و هلال ذو الحجه در شب پنج شنبه ظاهر گردیده است.
مؤید این بیان روایت جابر است که خروج پیامبر صلی الله علیه وآله از مدینه را پنج یا چهار روز مانده به پایان ذو القعده نقل کرده است. بر این فرض هیچ راه گریزی از این تقریب نبوده و هیچ گریزی از آن نیست.[۱۳۵]
در کلام ابن کثیر عدم اطمینان به این فروض و تقدیرات نمایان است، زیرا بی تردید آن رأی مشکوک است، به دلیل تشکیک خود عمر، و تشکیک سفیان ثوری به روایت بخاری، و تشکیک نسایی و قطع ابن حزم به این که سفر پیامبرصلی الله علیه وآله روز پنج شنبه بوده است.
همانطور که ملاحظه میشود استدلال ایشان بر این که خروج پیامبرصلی الله علیه وآله در روز پنج شنبه نبوده، مصادره به مطلوب است زیرا میگوید: «از آنجا که به تواتر و اجماع ثابت گردیده که پیامبرصلی الله علیه وآله روز جمعه در عرفه وقوف کرده…»، یعنی به خود نتیجه ای که درصدد اثبات آن بوده استدلال کرده است!
همچنین وی برای اثبات این که سفر پیامبرصلی الله علیه وآله روز جمعه آغاز نشده به روایت انس استدلال میکند که میگوید: پیامبر نماز ظهر و عصر خواندند و نه نماز جمعه، در حالی که این استدلالی است که قول او را رد و قول اهل بیت علیهم السلام را تأیید میکند، زیرا روایت حاکی از این است که پیامبرصلی الله علیه وآله در عرفه نماز جمعه نخوانده. نیز در «سنن نسایی» از جابر نقل شده و ابوداوود هم از ابن عمر روایت کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله درعرفه نماز ظهر و عصر به جا آوردند، یعنی نماز جمعه نخواندند، پس چگونه روز عرفه مصادف با جمعه بوده است؟!
نتیجه این که بر نظریه نزول آیه اکمال دین در روز عرفه اشکالات فراوانی وارد میشود که پژوهشگر منصف را به تأمل و توقف در آن وامیدارد. از جمله این اشکالات احتمال وجود خلل در تاریخ ذکر شده در روایات مورد استناد این نظریه است، و این خلل موجب خلل در اصل آنها خواهد بود. به این ترتیب نظریه اهل بیت علیهم السلام در مورد سبب نزول این آیه بدون معارض باقی میماند، زیرا معارضی که توان به معارضه برخاستن ندارد، همچون عدم آن است.
در پایان یادآور میشویم که آنچه نزد همه مسلمانان مورد اتفاق است این است که روز نزول آیه اکمال دین، عید بزرگ الهی است، بلکه از اهل بیت علیهم السلام نقل شده است که این روز بهطور کلی بزرگترین اعیاد است. دلیل آن نیز روشن است؛ زیرا عید هفتگی مسلمانان با نماز جمعه ارتباط دارد و عید فطر با عبادت روزه مرتبط است و عید اضحی با عبادت حج در ارتباط است، اما این عید با اتمام نعمت اسلام بتمامی (که نماز جمعه، صوم و حج بخشی از آن است) ارتباط دارد. اتمام نعمت در نظر برادران اهل سنت به نفس تنزیل دین و کامل کردن آن تحقق یافته است، و در نظر ما هم به این، و هم به نعمت حل مسئله رهبری از سوی خدا و جاودانه ساختن پیامبرصلی الله علیه وآله با قرار دادن نظام امامت در عترت پس از او.
اینک آیا برادران ما، عالمان اهل سنت، دعوت ما را میپذیرند که به تحقیق در فقهِ این عید مظلوم و در نهان نگاه داشته شده بپردازیم و آن را به حیات همه مسلمانان، به نحوی که با فقه مذهبشان سازگار است، بازگردانیم؟!
آنچه باقی ماند بخش سوم بحث ماست که درباره سبب نزول آیه تبلیغ
یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ…
[۱۳۶]و تفسیر آن است.
منابع
فصلنامه علوم حدیث، بهار ۱۳۷۷ - شماره ۷.
پانویس
- ↑ نویسنده: علی کورانی؛ مترجم: مصطفی فضایلی.
- ↑ الاتقان فی علوم القرآن؛ سیوطی، ج۱، ص۹۱.
- ↑ مائده/۳
- ↑ براء ابن عازب؛ رجال کشی، ص ۴۴. فضائل القرآن (ابن ضریس)؛ ج ۱، ص۳۵.
- ↑ تفسیر عیاشی؛ ج۱، ص۲۸۸. تفسیر البرهان؛ ج۱، ص۴۳۰.
- ↑ تفسیر نور الثقلین؛ ص۸۲، ج۵، ص۴۴۷.
- ↑ مائده/۵۵.
- ↑ مائده/۶۷
- ↑ مائده/۳.
- ↑ الکافی؛ ج۱، ص۲۸۹.
- ↑ مائده/۳.
- ↑ تاریخ یعقوبی؛ ج۲، ص۱۴۳(مانزل من القران بالمدینة).
- ↑ درّالمنثور، ج۲، ص۲۵۲.
- ↑ المحلّی؛ ج۹، ص۴۰۷.
- ↑ همان، ج۷، ص۳۸۹.
- ↑ مسند احمد ابن حنبل؛ ج۶، ص۱۸۸.
- ↑ طبقات الحنابله؛ ج۱، ص۴۲۷.
- ↑ سنن بیهقی؛ ج۷، ص۱۷۲.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین؛ ج۲، ص۳۲۱.
- ↑ همان، ج۳، ص۱۱۸، ح۴۵۷۶.
- ↑ مجمع الزوائد؛ ج۱، ص۲۵۶.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ درّالمنثور؛ ج۲، ص۲۵۲.
- ↑ تفسیر تبیان؛ ج۳، ص۴۱۳.
- ↑ الغدیر؛ ج۱، ص۲۸۸.
- ↑ مائده/۳
- ↑ بقره/ ۲۷۸.
- ↑ نساء/۱۷۶.
- ↑ بقره/ ۲۸۱.
- ↑ توبه/ ۱۲۸.
- ↑ انبیاء/ ۲۵.
- ↑ کهف/ ۱۱۰.
- ↑ نساء/ ۹۳.
- ↑ الاتقان فی علوم القرآن؛ ج ۱، ص ۱۰۱.
- ↑ همان، ونیز در ادامه بحث مواردی ازآن نقل میشود.
- ↑ مسند احمدابن حنبل؛ ج۱، ص۳۶.
- ↑ کنز العمال؛ ج۴، ص۱۸۶.
- ↑ المبسوط؛ ج۲، ص۵۱وج۱۲، ص۱۱۴.
- ↑ الاتقان؛ ج۱، ص۱۰۱.
- ↑ صحیح بخاری؛ ج۵، ص۱۱۵ونیز؛ ج۵، ص۱۸۵.
- ↑ الاتقان؛ ج۱، ص۱۰۱.
- ↑ مسند احمد؛ ج۱، ص۲۹۸.
- ↑ صحیح بخاری؛ ج۶، ص۲۴۲.
- ↑ صحیح مسلم؛ ج۲، ص۸۱.
- ↑ همان، ج۵، ص۶۱وج۸، ص۲۴۵.
- ↑ سنن ابن ماجه؛ ج۲، ص۹۱۰.
- ↑ درّ المنثور؛ ج۲، ص۲۴۹.
- ↑ مستدرک حاکم؛ ج۲، ص۳۰۳.
- ↑ صحیح مسلم؛ ج۵، ص۶۱. آیه آخر سوره نساء به آیه صیف یا صیفی معروف است، درمقابل آیه دیگرکه در همین سوره در موردکلاله نازل شده است وبه آیه شتوی، یعنی زمستانی، معروف میباشد.
- ↑ درّ المنثور؛ ج۲، ص۲۵۰.
- ↑ کنز العمال؛ ج۱۱، ص۸۰، ح۳۰۶۸۸
- ↑ نساء/۱۲
- ↑ درّ المنثور؛ ج۲، ص۲۴۹.
- ↑ مائده/۳
- ↑ نساء/۹۳
- ↑ صحیح بخاری؛ ج۵، ص۱۸۲.
- ↑ همان، ج۶، ص۱۵.
- ↑ درّالمنثور؛ ج۲، ص۱۹۶.
- ↑ نساء/۹۳
- ↑ المجموع فی شرح المهذّب؛ ج۱۸، ص۳۴۵.
- ↑ توبه/۱۲۸
- ↑ مستدرک حاکم؛ ج۲، ص۳۳۸.
- ↑ درّالمنثور؛ ج۳، ص۲۹۵.
- ↑ همان.
- ↑ توبه/۱۲۷
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ سنن ابی داوود؛ ج۱، ص۱۸۲.
- ↑ صحیح مسلم؛ ج۸، ص۲۴۳.
- ↑ سنن ترمذی؛ ج۴، ص۳۲۶
- ↑ تفسیر ابن کثیر؛ ج۲، ص۲.
- ↑ الغدیر؛ ج۱، ص۲۲۸.
- ↑ درّالمنثور؛ ج۶، ص۴۰۷.
- ↑ همان.
- ↑ بقره/۲۸۱.
- ↑ معجم الکبیر؛ ج۱۲، ص۱۹.
- ↑ کهف/۱۱۰.
- ↑ معجم الکبیر؛ ج۹، ص۳۹۲.
- ↑ الاتقان؛ ج۱، ص۱۰۲.
- ↑ مائده/۳و۴.
- ↑ درّالمنثور؛ ج۲، ص۲۵۹.
- ↑ همان؛ ص۲۵۷.
- ↑ کافی؛ ج۱، ص۲۸۹.
- ↑ الکافی؛ ج۱، ص۲۸۹.
- ↑ انعام/۳۸.
- ↑ مائده/۳.
- ↑ بقره/۱۲۴.
- ↑ انبیاء/۷۲و۷۳.
- ↑ آل عمران/۶۸.
- ↑ روم/۵۶.
- ↑ اصول کافی؛ ج۱، ص۱۹۸.
- ↑ الغدیر؛ ج۱، ص۱۹۸.
- ↑ مائده/۳.
- ↑ مائده/۳.
- ↑ الاتقان؛ ج۱، ص۷۵.
- ↑ درّالمنثور؛ ج۲، ص۲۵۹.
- ↑ صحیح بخاری؛ ج۱، ص۱۶. مضمون این حدیث همچنین در همین منبع؛ ج۵، ص۱۲۷وج۸، ص۱۳۷ آمده است.
- ↑ مسند احمد ابن حنبل؛ ج۳، ص۱۴ ونیزج۳، ص۱۷و۲۶و۵۹ونیزج۴، ص۳۶۶و۳۷۱.
- ↑ سنن دارمی؛ ج۲، ص۴۳۱.
- ↑ صحیح مسلم؛ ج۷، ص۱۲۲.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین؛ ج۳، ص۱۰۹و۱۴۸.
- ↑ سنن بیهقی؛ ج۲، ص۱۴۸.
- ↑ سنن نسایی؛ ج۵، ص۲۵۱.
- ↑ همان؛ ج۸، ص۱۱۴.
- ↑ صحیح بخاری؛ ج۵، ص۱۲۷.
- ↑ سنن نسایی؛ ج۱، ص۲۹۰.
- ↑ جمعه/۹.
- ↑ المحلّی؛ ج۷، ص۲۷۲.
- ↑ درّالمنثور؛ ج۲، ص۵۹. همانند این نقل همچنین در؛ ج۲، ص۲۵۷ به نقل ازبیهقی در «شعب الایمان» آمده است.
- ↑ تلخیص الحبیر؛ ج۷، ص۳.
- ↑ الغدیر؛ ج۱، ص۲۳۰.
- ↑ دلائل النبوة؛ ج۷، ص۲۳۳.
- ↑ مجمع الزوائد؛ ج۱، ص۱۹۶.
- ↑ درّالمنثور؛ ج۲، ص۲۵۹.
- ↑ سیرةالنبویة؛ ج۱، ص۱۹۸.
- ↑ کافی؛ ج۴، ص۲۴۵.
- ↑ وسائل الشیعة؛ ج۹، ص۳۱۸.
- ↑ حج/۲۷.
- ↑ مائده/۳.
- ↑ المسترشد؛ ص۱۱۹.
- ↑ صحیح بخاری؛ ج۴، ص۶.
- ↑ سنن ابو داوود؛ ج۱، ص۵۸۶.
- ↑ عیون الاثر؛ ج۲، ص۳۴۱.
- ↑ بحار الانوار؛ ج۱۶، ص۲۷۲.
- ↑ سیرةالنبویة؛ ج۴، ص۲۱۵.
- ↑ صحیح بخاری؛ ج۲، ص۱۴۶و۱۸۴و۱۸۷. وج۴، ص۷.
- ↑ نگاه کنید به:سنن نسایی؛ ج۱، ص۱۵۴و۲۰۸وج۵، ص۱۲۱. صحیح مسلم؛ ج۴، ص۳۲. سنن ابن ماجه:؛ ج۲، ص۹۹۳. سنن بیهقی؛ ج۵، ص۳۳.
- ↑ حاشیه سیره حلبیه؛ ج۳، ص۲۵۷.
- ↑ طبقات ابن سعد؛ ج۲، ص۱۲۴.
- ↑ مغازلی؛ ج۲، ص۱۰۸۹.
- ↑ حاشیه سیره حلبیه؛ ج۳، ص۳.
- ↑ تاریخ طبری؛ ج۳، ص۱۴۸.
- ↑ تاریخ ذهبی؛ ج۲، ص۷۰۱.
- ↑ سیره ابن کثیر؛ ج۴، ص۲۱۷.
- ↑ مائده/۶۷.